تبلیغات
سلام بر صبح

سلام بر صبح

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

یکشنبه 9 مرداد 1390

از حالا گفته باشم

نویسنده: سعید صدرائیان   

بک یا الله

دست مون رو بگیر در این ماه

نذار تازه شب قدر یادمون بیاد چه خبره

بالحجة بالحجة بالحجة

نظرات() 

شنبه 8 مرداد 1390

تنهایی

نویسنده: سعید صدرائیان   

تنها چیزی که تنهایم نمی گذارد
مردترین مخلوق!

نظرات() 

جمعه 7 مرداد 1390

جمعه

نویسنده: سعید صدرائیان   

چند دقیقه یکبار
به همه جا سرک می کشم
فقط به این امید که گفتند
"شاید" بیایی
نیامدی هم فدای سرت!

نظرات() 

پنجشنبه 6 مرداد 1390

دوستت دارم

نویسنده: سعید صدرائیان   

چقدر واژه ی حقیریه
برای کسی که
آدم به جونش قسم می خوره
به جون تو راست می گم!

نظرات() 

چهارشنبه 5 مرداد 1390

خدا

نویسنده: سعید صدرائیان   

هیچ برادری رو شرمنده نکنه
امروز همش دلم اونجاست
یادش بخیر
العتبة العباسیة المقدسة

نظرات() 

سه شنبه 4 مرداد 1390

حبیب

نویسنده: سعید صدرائیان   

امروز
با یاد حبیب از خواب بیدار شدم
خوابم چی بود یادم نیست
فقط می گفتم: " من الغریب الی الحبیب"

***
پی نوشت: یادش بخیر کربلا، اول فاتحه برایش نخواندم
فقط می گفتم: دمت گرم پیرمرد

نظرات() 

دوشنبه 3 مرداد 1390

کفاشی

نویسنده: سعید صدرائیان   

روبروی خانه ی قدیممان
نوشته بود
بزرگ کردن سایز کفش تا 3 شماره

***
با دل تنگ چه می توان کرد؟

نظرات() 

یکشنبه 2 مرداد 1390

یه حرفایی

نویسنده: سعید صدرائیان   

باید آروم
خیلی یواش
توی یه گوشی گفته بشه
که شونه هاش
از اشک هات تر باشند

پی نوشت: و بالعکس

نظرات() 

شنبه 1 مرداد 1390

عزیزی گفت حاتمی کیا!!

نویسنده: سعید صدرائیان   

و گفتم: سید مرتضی گفت "ای بلبل عاشق جز برای شقایق ها مخوان"

نظرات() 

جمعه 31 تیر 1390

مختار

نویسنده: سعید صدرائیان   

می دانم که شکست می خوری
ولی
تصور میکنم که پیروز می شوی
همین طوری!
هر جمعه شب دلم را خوش می کنم
نه! دلم خنک می شود

امشب فرق غول را که شکافتی
حساب کار دجال دستم آمد


نظرات() 

جمعه 31 تیر 1390

راست می گفت

نویسنده: سعید صدرائیان   

درد بالای درد بسیار است

نظرات() 

جمعه 31 تیر 1390

مراقبه

نویسنده: سعید صدرائیان   

همیشه به این و اون می گفتم مراقب خودت باش
از امروز به خودم می گم

نظرات() 

دوشنبه 27 تیر 1390

ویبره

نویسنده: سعید صدرائیان   

یه بار موبایلم لرزید
فکر کردم اس اومده
دویدم سمتش
دیدم نوشته low battery
بد جوری یاد غروب های جمعه افتادم

نظرات() 

دوشنبه 27 تیر 1390

روانشناسی

نویسنده: سعید صدرائیان   

یک سوال مهم
چرا در روان شناسی فصلی به نام ترس از ارتفاع وجود دارد
ولی ترس از پستی نه ؟؟؟

نظرات() 

دوشنبه 27 تیر 1390

رابطه سر با چشم!!

نویسنده: سعید صدرائیان   


یک تجربه!!
برای اینکه غم در چشمانت دیده نشود
تا می توانی
سرت را شلوغ کن
رابطه ی سر با چشم!

بد جور جواب می دهد!!

نظرات() 

یکشنبه 26 تیر 1390

نصیحت

نویسنده: سعید صدرائیان   

یکی نصیحتم می کرد
درد دل هایت را برای خودت نگهدار
بعضی مواقع سبک نشوی سنگین تری

نظرات() 

جمعه 24 تیر 1390

آرزو

نویسنده: سعید صدرائیان   

یادتونه بچه بودیم هدیه واسه بابا مامانمون می خریدیم می گفتن همین که شما بچه ی خوبی هستید کافیه؟؟
امروز هم ای کاش وقتی به آقا تبریک می گیم همین رو بگن
همین!!

نظرات() 

پنجشنبه 23 تیر 1390

24 تیر 78 الی 9 دی 88

نویسنده: سعید صدرائیان   


20 تیر 1378
دو روز بعد از 18 تیر معروف من کنکور دادم
و در بدتر ین شانس زندگی دکتری دندانپزشکی قبول شدم
بعد از جلسه کنکور از دانشگاه شهید بهشتی یه راست رفتم مسجد و ایست و بازرسی
فکرش رو بکن!!

22 تیر 1378
ای سید و مولای ما پیش خداوند متعال گواهی بده که ما در راه تو تا آخرین نفس ایستاده ایم

24 تیر 1378
مردم ریختند توی خیابون و بساط اون قصه ی پر غصه در هم پیچید
24 تیر اون سال شبیه 9 دی 88 بود
البته خیلی با هم فرق دارند
این رو برای جوون ترها می گم

اون فتنه 20 روزه جمع شد و این فتنه 8 ماهه
چرا ؟
نمی دونم ؟

چند وقت که گذشت کاشف به عمل اومد 24 تیر ماه روز تولد آقای ما هم هست!

برای جوون تر ها 24 تیر فقط روز میلاد حضرت ماه است
ولی برای ما دو مناسبت داره!!




این جمعه و جمعه های دیگر حرفند
عشقت بکشد دوشنبه هم می آیی

نظرات() 

سه شنبه 21 تیر 1390

آب به (ab-ba)

نویسنده: سعید صدرائیان   


بعد از یک دوره کار و خستگی طولانی چند روزی نائب الزیاره ! بودیم شمال.
یه نکته ای بود که خیلی حیفیم اومد براتون ننویسم.
معمولا با فاطمه توی ساحل مشغول شن بازی بودم و گهگاهی هم اون رو بغل می کردم و می بردم توی آب و کلی اسباب خنده به راه بود. (مسئول محترم اداره فیلترینگ! فاطمه خانم بنده یک سال و هفت ماه و 29 روزشه!!! ، لذا بحث ترویج سواحل مختلط اینجا مطرح نیست. توجه بفرمائید لطفاً)



یه نکته ی عجیبی ذهنم رو درگیر کرد و اون اینکه فاطمه به دریا می گفت "آب به" یعنی همون لغتی رو که برای یه استکان آب هم به کار می بره
بنابراین اگه بچه باشی، دریا و لیوان واست "آب به" است.
پس اگر بچه اید دقت کنید
اولا: ممکنه فکر کنید اون "آب به" تشنگیتون رو بر طرف می کنه!!
نه خیر!!
ثانیا: ممکنه فکر کنید که تحت کنترلتونه!!
نه خیر
ثالثا: اگه بعضی مسائل بزرگ به چشمتون نمی آد یا بعضی مسائل کوچیک براتون بزرگه شاید ایراد از بچگیتون باشه یعنی دریا رو دارید به چشم "آب به" می بینید یا بالعکس!
رابعا: می تونم حداقل ده مورد دیگه اضافه کنم ولی ترجیح می دم همین جا مطلب رو تموم کنم.
بالاخره زحمت کشیده شده بابت اون سلول های خاکستری؛ یه ذره خودتون هم فکر کنید و این مسئله رو تعمیم بدید بد نیست ها
من که به نتایج خیلی جالبی رسیدم



آتلیه ی محل ما همتش برای ظهور بیشتر از من است
 این را از ادعای 17 دقیقه اش فهمیدم


آب به یا دریا؟؟() 

جمعه 10 تیر 1390

شطرنج

نویسنده: سعید صدرائیان   


این روزها عجیب درگیر این مطلب قدیمی ام
.
.
.
زندگی مثل شطرنجه
وقتی بلد نیستی
همه می خوان یادت بدهند
وقتی یاد گرفتی
همه می خوان شکستت بدهند

پی نوشت1:
یادتونه وقتی با یه کوچیکتر شطرنج بازی می کردیم (یا می کنیم) الکی وزیرمون رو به خوردن می دادیم تا راحت تر ازشون ببازیم؟
یا توی فوتبال الکی زمین می خوردیم تا بهمون گل بزنن؟
یا توی پینگ پونگ نصف سرویسامون به تور می خوردند؟

کلا بعضی مواقع باختن به شیرینیه بردنه
مهم اینه آدم از چه کسی؟ چرا؟ و چه وقت ببازه!!

پی نوشت 2:
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت 3:
عزیزی می گه این همه اسم شطرنج و برد و باخت و قمار و . . . وبلاگت رو نجس می کنه
موافقم؛ شدید
منی که نام شراب از کتاب می شستم
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

پی نوشت آخر:
پی نوشت ها از اصل مطلب بیشتر و طولانی تر شد


خدایا فرج مولایمان را برسان
از بس شمردم جمعه ها را می روم تعطیل گردم

سه شنبه 7 تیر 1390

تیتر ندارد !!!

نویسنده: سعید صدرائیان   



اگر این بچه ها سرما بخورند گناه من و توست که برای ظهور دعا نمی کنیم.

همین!!!

خدایا مولایمان را برسان

جمعه 3 تیر 1390

رویایی ترین خیابان

نویسنده: سعید صدرائیان   

دلم برای بین الحرمین خیلی تنگ شده، این چند ماه اخیر هر بار به یک دلیل جور نمی شه،
ابیات زیر بدون ویرایشه، ترجیح دادم چیزی رو تغییر ندم، هر چند قافیه و ردیف داره ولی اگر زحمت خوندنش رو کشیدید به حالت بحر طویل بخونید.




***
زیارت می کنم گلدسته را از دور، تا شاید
بریزد در دو چشمم یک بغل از نور، تا شاید
***
نگاهش با نگاه من اگر یک لحظه هم سو شد
دلم با عطر سیبی، با حرم یک لحظه هم بو شد
میان آن خیابان، اوج یک رویا، عمویم غرق ماتم شد
هنوز از علقمه فریاد می زد خیمه ها گم شد
گناه راه رفتن نیست خون بر چشم حاکم شد
که چشم مرکب و ساقی به خون دیده اش تر شد
و این سر تا ابد بر سینه و بر قلب ها حک شد
چرا آغوش زهرا اینچنین در علقمه وا شد
و  فریاد برادر با حضور یاس معنا شد
خجالت می کشید از اینکه مادر پیش پا، پا شد
***
دوباره گریه و اشک و دوباره نور، تا شاید
شود نزدیک راه دورتر از دور، تا شاید
که این تنها ترین زائر میان این دو تا گنبد
زیارت می کند با اشک، با لبخند تا شاید
***
تصور می کند شاعر درون این خیابان تا
ببیند آن سوار مشک بر دندان شتابان را
هنوز از گنبد و گلدسته اش لبیک می بارد
هنوز آن یک برادر بر لبان ماه می تابد

چهارشنبه 18 خرداد 1390

سیاسی ترین خاطره کودکی

نویسنده: سعید صدرائیان   

به سبک هر روز بهار و تابستان
زیر درخت آلبالوی حیاط
مادرم
زیلویی پهن می کرد تا صبحانه بخوریم
سفره را چیده بود
رادیو روشن بود
روی چهارپایه
من که فقط 8 سالم بود
چیزی نفهمیدم
از گریه های بلند بلند مادرم
وحید هم که تنها سه سالش بود گریه افتاد
التماس کردم
مامانی بگو چی شده
با بغض گفت
سعید امام مرد
همین!
.
.
.
فردا مهمان مرحوم دکتر مهرعلیزاده بودیم
اخبار گفت که خامنه ای بابای ما شده است
.
.
.
اشک های مادرم سیاسی ترین خاطرات کودکی من است

نظر شما غنیمت است!!() 

جمعه 30 اردیبهشت 1390

محاسن سپید و قلب اروپا!!

نویسنده: سعید صدرائیان   

از آخرین باری که دیده بودمش چند ماهی می گذشت

به نظرم اندکی پیرتر شده بود و البته لاغرتر

این بار نزدیک نزدیک

هیچ حائلی بینمان نبود جز هوا !!

محاسنش دیگر یک دست سفید شده بود

مثل یک غوزه ی پنبه!

آرام آرام لقب پیرمرد کمی برازنده اش می شود

گذشت دورانی که حاج کاظم ـ آژانس شیشه ای ـ بهش می گفت: یکی از پیر جوون های زخم چشیده! اینجا

.

.

آرام و با صلابت جمله ای گفت  این جمله

.

.

جلسه که تمام شد به حاج حسین عزیزم گفتم: نکته ی ما با این مرد این است یقین داریم که حرفش خواهد شد!

.

.

امروز اخبار خبری گفت

تا به خودم آمدم اشک از گوشه ی چشمانم سرازیر شد

به عکس دستش!

بک گراند موبایلم را می گویم

زل زدم

.

.

دمت گرم پیر مرد

کجا را می بینی؟

از سخنت تنها دو هفته می گذرد

قلب اروپا بیدار شد

این بار هم اسپانیا

ولی نه اندولس

مرکز مادرید

نام میدان مرکزی (Central) را به انقلاب (Revolucionario) تغییر دادند

خیمه و چادر بر پا کرده اند در این میدان

دروازه ورود اسلام به اروپا

این بار دروازه ورود بیداری اسلامی

 

پی نوشت:

این حرکت بیداری قطعاً تا قلب اروپا پیش خواهد رفت و ملتهای اروپا بر ضد سیاستمداران و زمامداران خود که آنها را تسلیم محض سیاستهای فرهنگی و اقتصادی امریکا و صیهونیستها کرده اند، به پا خواهند خاست (1390/02/14)

. . . و شما!!() 

سه شنبه 13 اردیبهشت 1390

شروعی دوباره

نویسنده: سعید صدرائیان   

سلام

خواستم  بنویسم "دیدید باز شد"!

خواستم از ماجرای ققنوس بنویسم!

یعنی خواستم از باز شدن دوباره وبلاگ برایتان بنویسم!

خواستم از دلیل فیلتر شدنم بنویسم و بند "واو" را برایتان شرح دهم!

خواستم از کل کل خنده دارم با مسئول فیلترینگ و البته خنده های ایشان بنویسم!

خواستم از این 11 روز کذایی بی سابقه در ایران اسلامی بنویسم

ولی

نه

می خواهم از غربت یک مرد بنویسم

و از اینکه در ماجرای 11 روز اخیر ـ که با اصل و فرعش کاری ندارم تا تاریخ آن را مشخص کند ـ

فایده ای بود کثیر

دوباره یادمان آمد

که خیمه ی انقلاب کجاست

دوباره فهمیدیم

که حول کدام محور بایستی جمع شویم

دوباره همه به هم تذکر دادیم:

"نکند مکر بنی ساعده تکرار شود

که علی در قفس خانه گرفتار شود"

این بار شاید همه یاد گرفته باشیم که اگر باید زلفی را به زلفی گره زد

چه جایی بهتر از خاک کوی ولی

آنجا که

"دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی"

راستی به قول احسان عزیز که این روزها زائر کربلاست

"به همه بگید":

چشم من و امر ولی

جان من و سید علی

نظرات() 

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :