تبلیغات
سلام بر صبح - توبه های با اکراه (شعر از حمید رضا برقعی)

سلام بر صبح

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد



 نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه
بماند بین ما این رازها بینی و بین الله!

من استغفار کردم از نگاه تو نمی دانم

اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه

برای من نگاه تو فقط مانند آن لحظه است

همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه

...و شاید من سر از کاخ عزیزی در می آوردم

اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه

واما بیتی در حاشیهء این غزل:

مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود

چنان تحریم تنباکو برای ناصرالدین شاه

نظرات() 
http://monabelling.hatenablog.com/entry/2016/02/26/071446
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:16 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a author for your site.
You have some really good posts and I feel I would be a good asset.
If you ever want to take some of the load off, I'd
really like to write some articles for your blog in exchange
for a link back to mine. Please shoot me an e-mail if interested.
Thanks!
کاربخش- هم دانشکده ای-
سه شنبه 9 آذر 1389 02:25 ق.ظ
موسی! چهل شب شد؛ تو سی شب وعده کردی
چشمم مُکَوْکَب شد؛ تو سی شب وعده کردی...

... موسی! بلا در خانه افتاده ست؛ برگرد
محصولِ حیرانیت بر باد است؛ برگرد

دستت تقلب؛ اژدهایت ساحری شد
شیطانمان هارون؛ خدامان سامری شد...

...هی محتسب! مستی مگر؟ بد می زنندم
گویا به جرم مستی ام حد می زنندم

گفتند: مستی تو! سیه مستی تو مسکین
علامةُ المهدیِّ رحمٌ بالمساکین

هر شیعه ای اینجا نه مسکین؛ مستکین است
آقا! دل مردم؛ دل مردم غمین است

زنگار غم بر نقش بشکوه اوفتاده
صد تیشه بشکسته در کوه اوفتاده

شیرین؛ سیه عاشق؛ از اندوه اوفتاده
از خستگی فرهاد نستوه اوفتاده

فرهاد؛ کوهی مَردِمان خانه نشین است
آقا! دل مردم؛ دل مردم غمین است...

آقا زبان شاعری در کام خشکید
خون قلم در بندهای دام خشکید

اسطوره های شاعریمان مرده بودند
حق خدا، حق بشر را خورده بودند

دیگر سکوتم مولوی دیگر نیرزد
در گور باشی استخوان­هایت بلرزد

سنگینی دوران که حشر کاینات است
کی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات است

دیگر زمانه­ی شمس تو دیگر گذشته­است
این آب یا نه بلکه خون از سر گذشته­است

وقتی که خون در قلب شمسم تخته می­شد
ای مولوی دکان شمست تخته می­شد

شمست اگر با پای دل بر آب می­رفت
در فاو شمس من ته مرداب می­رفت

گر عشق شمست را به میدان یکه­اش کرد
میدان مین شمس مرا صد تکه­اش کرد

شمست طبیب حاذق دل­ها اگر بود
در هور عمران شمس من امدادگر بود

وقتی گمان بردی که شمست در بهشت است
در جبهه شمس من وصیت می­نوشته­است

بگذار در کنج خراباتش بمیرد
تا شمس من سهم غذایش را بگیرد

...

رضا امیرخانی

زهرا سادات موسوی
جمعه 5 آذر 1389 12:33 ب.ظ
داداش فایل صوتیش هم دارید
پاسخ سعید صدرائیان : سلام خواهر
متاسفانه خیر اما یک فایل صوتی دیگر از ایشان را برایتان می فرستم.
http://www.borghei.ir/parse/molaye_ma.3gp
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :