تبلیغات
سلام بر صبح - سیاسی ترین خاطره کودکی

سلام بر صبح

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

چهارشنبه 18 خرداد 1390

سیاسی ترین خاطره کودکی

نویسنده: سعید صدرائیان   

به سبک هر روز بهار و تابستان
زیر درخت آلبالوی حیاط
مادرم
زیلویی پهن می کرد تا صبحانه بخوریم
سفره را چیده بود
رادیو روشن بود
روی چهارپایه
من که فقط 8 سالم بود
چیزی نفهمیدم
از گریه های بلند بلند مادرم
وحید هم که تنها سه سالش بود گریه افتاد
التماس کردم
مامانی بگو چی شده
با بغض گفت
سعید امام مرد
همین!
.
.
.
فردا مهمان مرحوم دکتر مهرعلیزاده بودیم
اخبار گفت که خامنه ای بابای ما شده است
.
.
.
اشک های مادرم سیاسی ترین خاطرات کودکی من است

نظر شما غنیمت است!!() 
ریحون
شنبه 13 خرداد 1391 02:01 ب.ظ
عالی بود، ساده و بی تكلف...
فدایی ماه
دوشنبه 1 خرداد 1391 06:50 ب.ظ
خیلی خیلی خیلیییییییییییی فوق العاده بود. :((
سنجاق قفلی
دوشنبه 30 خرداد 1390 05:04 ب.ظ
آنروزها را به یاد نمی آورم.... ولی هر چه بود هنوز هم وقتی صحنه های تشیع جنازه امام را می بینم اشک در چشمانم حلقه می زند....
یک لحظه تا قیامت
دوشنبه 30 خرداد 1390 12:01 ب.ظ
با مطلب"ما و خاصیت اومانیستی فضای سایبری.."به روزم.
برای ماهایی که بدون اینکه به بالا نگاه کنیم در ورطه ی عملیم لازم است که گه گاه
کسی به ما بگوید در کدام میدان بازی می کنید. امابرای آنان که از آسمان به زمین نگاه می کنند گه گاه که نه همیشه اشهد می خوانند و اهدنا الصراط را با وجود می گویند.
محمد حسین محمدیان
دوشنبه 30 خرداد 1390 12:23 ق.ظ
سلام سعید جان
با اینکه دیر شده ولی هنوز جا داره از متنت تعریف کرد
یا علی
امیر حسین
سه شنبه 24 خرداد 1390 09:29 ب.ظ
سلام وبلاگ خیلی قشنگی داری برادر!

التماس دعا
ماتمکده
سه شنبه 24 خرداد 1390 05:57 ب.ظ
قدر ستاره ها را باید دانست
حتی اگر نباشند
مخلصیم
دوشنبه 23 خرداد 1390 12:05 ق.ظ
الزامی وجود ندارد که در یک گفتگو،
حرف من جواب صحبت تو،
صحبت تو جواب حرف من باشد... .
.
.
.
.
مخلصیم
پاسخ سعید صدرائیان : بله الزامی وجود ندارد
ولی
این الزام وجود دارد که
همه حرف هم را خوب گوش دهیم
رضا اسمخانی
یکشنبه 22 خرداد 1390 12:33 ب.ظ
با سلام
برام نوشته بودید که هیچگاه بنا نداشتید در وبلاگم نظر بگذارید. اما خوشبختانه لطف الهی شامل حالم شده و از ابراز لطف شما بی نصیب نموندم. ممنون از نظر پر مهر و محبتتون. من تا حالا وبلاگ شما رو ندیده بودم. مطالب زیبایی دارید. انشاالله از این به بعد بیشتر به هم سر میزنیم.
یا علی
پاسخ سعید صدرائیان : سلام مجدد رضای عزیز
پاسخ نسبتا مفصلی در وبلاگتان نوشتم
خوشحال شدم که سر زدید
و البته بسیار ممنونم
یا علی مدد
سمن
یکشنبه 22 خرداد 1390 12:12 ب.ظ
مثل وقتی که چاره فریاد است
و نمی توانی...

آدم ها بعضی وقت ها،
بیچاره می شوند...

سلام
یکشنبه 22 خرداد 1390 08:38 ق.ظ
سلام بابا ، طلایه دار لاله ها، خمینی زمان ما
فرزندانت را دریاب و دعا كن برایمان
الله کرم
شنبه 21 خرداد 1390 02:53 ب.ظ
حتی این اشکهای ما سیاسی است(امام خمینی)
حسینی
شنبه 21 خرداد 1390 01:38 ب.ظ
سلام
بالاترین احساس در کوتاهترین کلام
احسنت
زهرا موسوی
جمعه 20 خرداد 1390 01:16 ب.ظ
سلام برادر
مطلب مملو از احساس شما را خواندیم و گریه کردیم
خدا همچنان در خط استوارتان دارد
سعید
پنجشنبه 19 خرداد 1390 07:10 ب.ظ
سلام
مطلب جالبی بود و وبلاگ وزینی هم دارید. موفق باشی.
مادر
پنجشنبه 19 خرداد 1390 06:17 ب.ظ
بسیار زیبا وخاطره انگیز بود و بعد از سالیان طولانی پسرم مرا به یاد ایام دور بردی و باعث شدی که برای ساعتی به یاد سرزمین خاطراتم بیفتم
پاسخ سعید صدرائیان : سلام
ممنون خانم دکتر
آخ آخ ببخشید
ممنون مادر
لطف کردید بالاخره قابل دونستید نظر دادید
البته شخصیت اول این داستان شمائید دیگه واسه همین جذاب شده
یا علی مدد
دست بوس همیشگی
معلوم الحال
پنجشنبه 19 خرداد 1390 04:49 ب.ظ
گویا جدیدا مطالبتون رو با هماهنگی آقا احسان می نویسید کهدیگه مخالفتی نمی کنند با نوشته هاتون
پاسخ سعید صدرائیان :
اولا سلام
ثانیا شما اسمش رو مخالفت می گذارید چون احتمالا از رابطه ی برادری بویی نبرده اید
ثالثا نصیحت های احسان عزیز برای من ماجرای دست بریده ی دزد و فریاد "انی احب علی" اوست
رابعا عرض خود می بری و زحمت ما می داری
مهدی
پنجشنبه 19 خرداد 1390 04:26 ب.ظ
عالی بود حاج سعید.
امشب بین نماز مغرب و عشا ما رو یادت نره
یا علی
سید (حدس بزن)
پنجشنبه 19 خرداد 1390 04:20 ب.ظ
بد نیستی،
بدی که نیستی!
پاسخ سعید صدرائیان :
ای بابا!
به قول عزیزی حدسم کجا بود؟؟
در هر حال ممنون سر زدی
مهدی پور حسین
پنجشنبه 19 خرداد 1390 03:40 ب.ظ
عجب انتقال احساسی
ایول داش سعید
پلاک بی نام
پنجشنبه 19 خرداد 1390 02:49 ب.ظ
سلام علیکم.
ارادتمون دو چندان شد.
امشب خواب ما رو هم ببینید(التماس دعا)
یا علی
سعید
پنجشنبه 19 خرداد 1390 11:47 ق.ظ
اقلا این روزها با من باش،
این روزها که عبدالله صالح هست و یمن امن نیست...


یاد او که میگفت:
گر در یمنی و با منی پیش منی
گر پیش منی و بی منی در یمنی
پریسا
پنجشنبه 19 خرداد 1390 11:18 ق.ظ
سلام.وای این چند خط چقدر احساس داره.
خیلی قشنگ بود.
فرداشب التماس دعای ویژه.
یا علی
پاسخ سعید صدرائیان : سلام
امیدوارم از تغییری که در متن سوالتون دادم جوابتون رو گرفته باشید
یا علی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :