سلام بر صبح

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

شنبه 25 دی 1389

مناظره کیلویی چند؟؟

نویسنده: سعید صدرائیان   

آقای خاتمی لطفاً خوب به این عکس نگاه کنید. 

امیر حسام برادر من بود!

شرمنده! ما با قاتلین برادرانمان مناظره نمی کنیم.

اگر شما هم سه روز صبح تا شب توی اعتکاف شاهد مناجات های امیر حسام بودی حالا از مناظره حرف نمی زدید!

توقع ندارید که من خاطرات اون رو از ذهنم پاک کنم!

راستی روی سنگ قبرش محل شهادتش رو نوشته تهران

و این یعنی که تا رسیدن به خیمه ی آقای ما حالا حالاها آدم سر راهتونه!

گذشته دوران اجبار امام حسن به صلح! این ماجرا آخرش عاشوراست.

حرف آقامون رو که یادت نرفته؟

البته شما می توانید مباحثه کنید مناظره کنید مذاکره کنید اصولا شما کارهایی که به وزن مفاعله است را خوب انجام می دهید.

مکاتبه با صدراعظم آلمان

مشاوره با جورج سوروس

مصافحه در کلیسای رم

م ... ا ... ... ه در جشن چلچراغ

و . . . بگذریم!

اما جای بحث و مناظره با شما در دادگاهی است که یا این دنیا و یا آن دنیا برایتان برگزار می شود.

اما برای شروع من پیشنهاد می دهم، بعد از بیدار شدن از خواب در حدود ساعت نه و نیم شاید هم ده صبح بعد از آنکادر کردن و رنگ کردن زیر ریشتان (خط کش فراموش نشود که از خط بیرون نزنید) خوب به آئینه نگاه کنید و اول خودتان با خودتان مناظره کنید و از خودتان بپرسید، که این یک سال و هشت ماه کجا بودید؟ البته اگر فکر کردن خللی به امورات روزانه تان وارد نمی کند.

اینکه فرمودید! بیائید مناظره کنیم قضیه ی همان مرده ای است که اگر به او روی خوش نشان دهد کفن Lee طلب می کند.

وقتی دیدی که از دادگاه خبری نیست طلب کف ِ Lee مناظره رو کردی!!

آخرین چیزی که از شما در خاطرم مونده "هو" شدن از طرف همون کسانی است که امروز سنگشان را به سینه می زنید و می خواهید از طرفشان مناظره کنید.

دانشگاه تهران که یادتان نرفته ... هوووو ...  می دم بندازنتون بیرون ها ... هوووو ...

و یادتون نرفته که چه کسانی از شما دفاع کردند؟

راستی شنیدم زده اید تو کار ساخت و ساز و چهار طبقه چهار طبقه توی جمارون واسه خودت خونه می سازی!

جماران شما و جمره خیلی شبیه هم شده اند. چهار طبقه و شیطانی در میان!

دوشنبه 20 دی 1389

مرا عهدیست با جانان . . .

نویسنده: سعید صدرائیان   

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دانم

19 دی ماه سالگرد مقاله رشیدی مطلق و توهین به حضرت روح الله است.

این همه سال گذشت از آن ماجرا ولی بغض این اهانت هنوز گلوی ما را می فشارد.

نمی دانم که خمینی با دل ها چه کرده؟، چند سال پیش که بحث محاصره غزه بود در تجمعات روبروی دفتر حافظ منافع مصر یک شعار را که می دادند خیلی از چشم ها تر می شد. (خمینی / شاهد باش / ما اعتراض کردیم . . .)

راستش به قول برادر عزیزم "الله کرم مشتاقی" نمی دانم چه حکمتی است که تحمل همه جور توهین را داریم الا به مولاهایمان.

ماجرا آنقدر تلخ است که نمی خواهم در مورد آن صحبت کنم. فقط یادمان نرود که دست خبیث رشیدی مطلق ها سال گذشته از آستین لجنی عده ای بیرون آمد و عکس اماممان . . . . . . بگذریم.

اما دلم هوای این را کرده که درباره ی عزیزی دیگر سخن بگویم.

می خواهم به جای دشنام به تاریکی شمعی روشن کنم.

مردی که مرد سال جهان عرب شد و به دست یک عجم بوسه زد.

 این ولایت هم عجب مقوله ی جالبی است. اطاعت همراه با محبت. و از ولایت عجیب تر مقوله محبت است.

سید حسن نصر الله نام کوچک همه ی عاشقان تاریخ است. سید برادر بزرگ همه ی ماست. اصلا سید مولای همه ی عاشقان آقاست.

سیدی که ما می شناسیم تنها کسی است که پوزه ی منحوس و نجس اسرائیل را در لبنان و فلسطین به خاک مالیده و اما همین مرد بزرگ بجز سیدنا القائد خطاب دیگری به مولایمان ندارد.

این عمامه ی مشکی ـ میراث به جا مانده از کربلا ـ عجب داستانی است. چقدر به عده ای می آید و چقدر بر تن عده ای دیگر زار می زند.

اصلا چرا من حرف بزنم یک عکس کمتر دیده شده را با هم نگاه کنیم.

 

و این عبارات را در نظر بگیرید: السلام على القائد العظیم والقلب الرحیم والاخلاق الجمیلة والنفس الرفیعة

راستش خیلی از اوقات دلم برای کسانی که آقایمان را دوست ندارند می سوزد. از عجب نعمتی بی بهره هستند. خیلی وقت است که عصبانیت و خشم جای خود را به ترحم داده است.

چند سال پیش سردار فیروزآبادی را در برنامه ای دعوت کرده بودند. ایشان در توصیف خودشان گفتند: "قنبر سید علی خامنه ای". . . . همین

استاد عزیزی داشتیم (جناب آقای ربیعی ـ که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ـ) در کوران دوم خرداد در انتخابات خبرگان بحث مرحوم توسلی ـ که پیشنماز مسجدمان هم بودند ـ بود ایشان در رد آن مرحوم به ما می گفتند، هر کس ذره ای روی آقا حرف داشته باشد ما به کل روی او حرف داریم. هنوز که هنوز است زنگ صدای این استاد عزیزمان در گوشم طنین دارد.

19 دی رفت و خمینی ماند. و خمینی می ماند تا تاریخ باقیست. و این مائیم و میراث روح الله و آن هم پدری که سایه اش بالای سرمان است. هیهات که بگذاریم درد دل را با چاه نجوا کند. هیهات.

راستی از 9 دی تا 19 دی یک دهه است و قیام ما را در پایان سی سالگی اش یک دهه ی دیگر لازم بود تا ثلاثین لیله ی انقلاب ما در این دهه و اتممناها بعشر شود!


در ادامه مطلب شعر زیبایی در همین مورد از علیرضا قزوه هست. هدیه من به شما!

ادامه مطلب

یک یا حسین دیگر() 

یکشنبه 12 دی 1389

ما - سپر - آقا

نویسنده: سعید صدرائیان   

در بین دوستان انسان، انگشت شمارند کسانی که به راحتی بتوان گفت عزیزتر از جان.

چند روز قبل یکی از دوستان عزیزتر از جان ما در ادامه ی یکی از مباحث کلاسی گفت هدف تو از زندگی چیست؟

کلی طفره رفتم که آنچه در نظر بود بگویم یا نه!

در نهایت نظرم را گفتم و کلی تأکید کردم که این حرفم خصوصیست و به کسی نگوئید و از این جور خزعبلات!

ولی

ولی حالا تصمیم گرفتم همون هدف رو با شما در میان بذارم. (شما که غریبه نیستید)

راستش از نظر من همه ی متولدین نهم دی ماه فرزندان معنوی سید علی هستند و با هم برادرند و خواهرند و خواهر برادرند. پس ما غریبه نداریم!

و اما بعد!

من یک هم اسم دارم که همواره از هم نامی با او کلی افتخار می کنم سعید بن عبدالله همان کسی که در روز عاشورا سینه سپر کرد تا تیرها به امامش اصابت نکنند. آنقدر تیر خورد و شمشیر و نیزه ی خود را حائل کرد که در پایان نماز شهید شد.

تاریخ طبری می نویسد: سپاه عمر سعد از چپ و راست به سوی امام تیراندازی می کردند و سعید گاهی با صورت، گاهی با سینه، گاهی به دو دست و گاهی هم به پهلوی خود پذیرای تیرها می شد بگونه ای که حتی یک تیر هم به امام اصابت نکرد تا این که به زمین افتاد (ادامه زندگی نامه را در ادامه مطلب بخوانید)

گفتم: راستش هدف من در زندگی رسیدن به جایی است که در دفاع از امامم سینه سپر کنم آنقدر تیر بخورم تا به زمین بیفتم ولی نگذارم گزندی به امامان برسد.

دوست عزیزم گفت: این که خیلی ساده است.

گفتم: از تیر برداشت مادی نداشته باشید تا ببینید آن قدر ها هم ساده نیست.

در جنگ ها به علی علیه السلام  می گفتند برادران را به جان هم انداخته ای، چند نفر عمار و مالک پیدا می شد که بگویند مولای ما "والامر امرک"؟ اصلا چند سردار سراغ دارید که از پشت خیمه کفر برگردند جون مولایشان گفته؟ نکند مولای ما یا اشباح الرجال و لا رجال را برای در و دیوار مسجد کوفه گفته است؟

از بیت الاحزان مادرمان فاطمه هم بگذریم که کراهت قلم و ارادت به سادات مانع شد . . . . یاللعجب در شهر چند صد هزار نفری مدینه فقط چهار نفر . . .  ؟

در کوچه ها به مولای کریممان می گفتند السلام علیک یا مذل المسلمین. انصافا چند نفر سینه سپر می کردند تا حسن بن علی مذل المسلمین نباشد؟

ماجرای مولایمان حسین و کربلا هم که عالمی از نو بباید ساخت و ز نو آدمی. و فدیناه بذبح عظیم. آن همه نامه ی امضا شده و فقط 72 نفر!!

بقیه تاریخمان نیز همین است، تا به غیبت صغری و کبری!

تاریخ را سریع ورق می زنم

تا برسیم به دفاع مقدس خودمان. و البته با تأکید بر واژه مقدس. که خدا بیاموزاد سید مرتضای عزیز را که می گفت بشکند قلمی که ننویسد بر فرزندان خمینی چه گذشت.

هر جا کم می آوریم می گوئیم امام گفتند!!! برادر من تو سپر امامی یا امام سپر شما!

فتح خرمشهر و فاو و مهران و . . .  همه با تدبیر شما مسئولان نظامی و دولتی بود و عقب نشینی ها و شهادت جمعی بسیجیان نظر حضرت روح الله !

من دنبال یک مرد هستم که بگوید ساقی جام زهر من بودم امام تا آخر پای همه چیز ایستاده بود ما دور امام را خلوت کردیم تا امام مجبور به پذیرش قطع نامه شد.

اینقدر از این  مثال ها دارم که تا صبح (البته به افق 9 دی) حاضرم مثال بیاورم که برای ندانم کاری ها و جهالت های خود امام را هزینه کرده اند و در پیروزی ها فریاد انا رجل سر می دهند.

عزیزان من فکر نکنید خواص بی بصیرت عمرشان سه ـ چهار سال است. عمرشان به قدمت تاریخ است.

وای از دست خواص بی بصیرت، خواص سر بار ، خواص بی خاصیت.

کجاست سنگ غیرتی که بشکند این کاخ خواص شیشه ای را؟

دوران حضرت آقا را نیز که ما جوان ها بهتر به یاد داریم.

برای یک رای اعتماد یا عدم اعتماد آقا را هزینه می کنیم. عجب تاجران بدی هستیم. چقدر ارزان می فروشیم یوسفمان را.

به جای آنکه ما سپر سید علی باشیم او سپر ندانم کاری های ماست.

برای یک عزل و نصب. برای تصویب یک قانون. برای یک . . . . .  نه اصلا چرا برای یک، برای همه چیزمان آقایمان را وجه المعامله قرار می دهیم.

یکی نیست داد بزند، فریاد کند، ما مأمومیم و او امام، ما عاشقیم و او معشوق ما راهروئیم و او راهبر؟

بر یک دانشجوی ارشد علوم سیاسی خرده نمی گیرید اگر بگوید آقای ما آقاست چون نائب خورشید پشت ابر است و این امر به هیچ یک از اصول قانون اساسی مربوط نیست؟

تیر که فقط تیر مادی نیست.

همواره ـ سال گذشته بیشتر از همیشه ـ تمام خشاب تبلیغاتی دشمن روی آقا تنظیم شده بود و من و تو چند بار سینه سپر کردیم. اصلا در چند مهمانی دشنام شنیدیم. چند بار عقربه ی انتفاد را از روی آقا به سمت خودمان چرخاندیم؟ چند بار طوری عمل کردیم که هر چه از دهنشان در می آید به ما بگویند به جای آنکه به حضرت ماه بگویند بالای چشمت ابروست.

دوست عزیزتر از جانم راست می گفت: که آن کار، کار ساده ای است.

فوق فوقش چشممان را می بندیم و دعا می کنیم اولین تیر به قلبمان بخورد تا زیاد درد نکشیم. به جای آنکه دعا کنیم طولانی تر بمانیم تا تیرهای بیشتری بهمان برخورد کند و شکل خارپشت شویم.

عجیب جمله قبلی بوی علقمه می دهد. . . . . بگذریم

ولی باید اعتراف کرد که ماندن و هر روز تیر خوردن و زخم زبان شنیدن و عمار و میثم بودن عجب کار دشواری است.

بیائید تصور کنیم تنهای تنها مانده ایم ـ ما و امامان ـ در مقابل فوجی از دشمن تیری می آید خود را کنار می کشیم یا نه؟

تیر را تفسیر مادی نکنید!

البته من یکی که احتمالا مرد آن تیر مادی هم نیستم. باور کنیم مدینه تنها 3-4 مرد و کربلا تنها 72 مرد داشت!!

یکدیگر را دعا کنیم تا مرد این میدان شویم

ادامه مطلب

نظرات() 

یکشنبه 5 دی 1389

میثم و عمار

نویسنده: سعید صدرائیان   

قبل از متن:

منتظر باشید تا چند روز دیگر صدا و سیما شورش رادر می آورد و بیچاره مان می کند

آنقدر که تصاویر آرشیوی لوس و ننر از 9 دی به همراه کلیپ و تصویر پخش می کند

در فضای مجازی هم مد شده که باید درباره 9 دی مطلب بنویسیم

راستش حتما به نوه هایم خواهم گفت که پدر بزرگتان هیچ گاه تا انتهای یک راهپیمایی نرفته است مگر نه دی

و هیچ گاه به اندازه 9 دی به سخنران نزدیک نبوده است

چه برقی بزند چشمان نوه هایم!!

بگذریم

 

و اما متن:

مدت هاست که ذهنم درگیر این موضوع است که عمار، مقداد، سلمان، ابوذر، مالک، کمیل، میثم و . . . کدام یک باشیم؟

احتمالاً فوراً عده ای خواهند گفت معلوم است دیگر

عمار

هنوز فریاد این عمار آقا در گوشهایمان زنگ می زند
آقا توقع عمار بودن دارند و ما تحمل عمار شدن را نداریم
چرا که کار عمار از ابوذر سخت تر است، راستش را بخواهید ابوذر بودن مخصوص دوران شاهان است اموی و هاشمی هم ندارد! (منظورم سلسله پادشاهی اردن است؛ اما نظر من نافی اختیار خواننده در برداشت نیست)

ابوذر فریاد می زند، کاخ ستم را می لرزاند، و احیانا شیشه ی آژانسی را خرد می کند

ابوذر به زردی طلای اموی نیشخند می زند و به بیلبوردهای کرباسچی قوطی رنگ

یادش بخیر چقدر دلم برای نشریه "صبح" با مدیریت مهدی نصیریِ آن دوران تنگ شده است همسالان من با آن مسجدی و بسیجی و خدا قبول کند حزب اللهی شدند (گویا نوستالوژی باز شده ام)

انصافا ابوذر بودن آسان است

بویژه اگر ته خط را ببینی! بیابان ربذه و جاده ی قم توی گونی! همه هم مسیر هستند.

اما عمار

هم برای اسلام خون داد و هم خون دل خورد

در جنگ های علی علیه السلام آرام و قرار نداشت

همه جا در حال روشنگریست

مبادا کسی در حقانیت جبهه ی خود شک نماید

اینکه آقا می گویند

ببخشید، می فرمایند

نه خیر، امر می فرمایند

عمار

یعنی عمار

بحث هم نداریم

سمعاً و طاعتاً

اما اگر اجازه دهید من می خواهم چیزی را به آن بیفزایم و آن را لطیف تر نمایم.

راستش با این کار صفای عمار بیشتر می شود.

من میثم را خیلی می پسندم، عجیب عاشق ولی اش هست، نمی گویم بود که هست

روشنگری عمار را با دلدادگی میثم در آمیزید . . . . . .  عجب اکسیری می شود

گاهی فکر می کنم که ژست های خواصانه !! باعث می شود فراموش کنیم که رابطه ما با ولی مراد و مریدی است. من که از گفتن این حرف ابایی ندارم. تا فردا صبح (به افق 9 دی) حاضرم بحث و گفتگوی منطقی و استدلالی با مخالفان جبهه حق کنم. اما پیشانی بند ما "جانم فدای رهبر" است. به کوری چشم هر چه صغیر و کبیر و اکبر است. (عجب سجعی شد! صلوات!)

بحث و روشنگری می کنم اما
دوست دارم بر سر هر کوی و برزن فریاد بزنم امیری علی (سید علی) و نعم الامیر

آقایمان امر کرده عمار باشیم به دیده منت!

اما با اجازه ی حضرت ایشان از حق رعیت بودن خودمان استفاده می کنیم و رابطه مان را با راعی بیان می کنیم.

من به  لطافتی می گویم من میثم عمار (بر وزن میثم تمار) را دوست دارم
با بصیرت، عشق به ولی را فریاد بزنم

الا و لا یحمل هذه العَلم الا اهل البصر و الصبر

.

.

.
راستی
دلم برای نخلم تنگ شده است
ما را دار بزنید
زبانمان را ببرید ولی با خون خود خواهیم نوشت
ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.

بعد از متن:

این روزها که فاطمه ی کوچک من با هر نوایی سینه می زند عجیب دلم تنگ روزیست که بتواند حرف بزند و بگوید بابی انت و امی یا حسین . . .   ای اجل مهلت بده



نظرات() 

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات