تبلیغات
سلام بر صبح - مطالب آذر 1390

سلام بر صبح

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

دوشنبه 28 آذر 1390

نیازمندی ها

نویسنده: سعید صدرائیان   

به یک عدد خواهر ساده نیازمندیم!!
جهت فهماندن این نکته به فاطمه خانم که یه دختر در هیات نباید برهنه شود و هروله بکند
برهنه نشدن رو قانع شد، ولی هروله نکردن رو نه
توی بغلم هروله می کردیم، تو سرش می زد، مکن ای صبح طلوع


بعد نوشت: این پست برای عاشورا بود گفتم شاید تمی از شادی داشته باشه، منتشر نکردم

نظرات() 

چه حکمتی است هم قافیه بودن نام تو و آب
اصلا تو "رَبّ آبی"
ربابی

نظرات() 

دوشنبه 21 آذر 1390

همچین آدمی هستم

نویسنده: سعید صدرائیان   

حاضرم تموم هستیم رو دو دستی تقدیم کسی کنم، دو جلد مجله رو نه



بعد نوشت 1: البته دلایل تربیتی هم در این برخوردم نهفته بود ها، بی اجازه برداشتن، دو تا از سه تا رو برداشتن، به زور متوسل شدن و غیره!
بعد نوشت 2: حوصله ی بچه ها و بچه بازی شون رو ندارم

نظرات() 

یکشنبه 20 آذر 1390

دهاتی

نویسنده: سعید صدرائیان   

وقتی یه نفر یه جسم مقدس رو پیدا می کنه
بوسش می کنه، روی چشمش می ذاره، شاید حتی از خوشحالی گریه کنه
شاید حتی دفنش هم بکنه
بخصوص اگه کلی توی بیابون دنبالش گشته باشه


بعد نوشت 1: السلام علی من دفنه اهل القرا
بعد نوشت 2: کاشکی ما هم دهاتی بودیم، می رفتیم کمک

نظرات() 

من
«دوستت دارم» هایت را باور کرده بودم
بی خبر از آپینه ای که بینمان تصور کرده بودی

نظرات() 

یکشنبه 13 آذر 1390

علی! علی دنیا بعدک عفا

نویسنده: سعید صدرائیان   

هر کی حال و حوصله نداره به ادامه متن نره!
همین . . . !

ادامه مطلب

نظرات() 

شنبه 12 آذر 1390

شعبه ی سوم

نویسنده: سعید صدرائیان   

خدایا برای شکستن دلمان راه بهتری انتخاب کن
تا روز ما با دیدن آگهی افتتاح شعبه ی سوم فلان پیتزافروشی آغاز نشود
این روزها که به هر چیزی با سه شعبه حساس شده ایم

بعدنوشت: این محرم با سال قبل یک تفاوت جدی دارد، فاطمه می تواند حرف بزند و *آب به* بخواهد

نظرات() 

پنجشنبه 10 آذر 1390

رگ اشک

نویسنده: سعید صدرائیان   

وقتی که تو از رگ گردن به من نزدیک تری
پس به جای فریاد در حنجره، بغض در گلو می ریزم
و تو هم زود اعلام وصول می کنی!!
با اشک . . .
این روزها فقط برای قتیل العبرات


بعد نوشت: وقتی سری نباشد رگ گردن خون گریه می کند

نظرات() 

وارد نجف شدیم
مادر فاطمه گفت گردنبد فاطمه رو دربیارید خطرناکه
به خودم گفتم اونجایی که گردنبد می کشن
کربلاست نه این جا
وارد کربلا شدیم
مادر فاطمه گفت گردنبد فاطمه رو دربیارید خطرناکه
به خودم گفتم این جا به جای همه ی دخترهای عالم از گردن "آل الله" گردنبند کشیده اند
تا آخر سفر نذر چشمان ساقی "و ان یکاد" به دوش می کشید، فاطمه

نظرات() 

شنبه 5 آذر 1390

قصه ی من

نویسنده: سعید صدرائیان   

سکانس اول
یکی بود یکی بود
سکانس دوم
یکی بود یکی نبود
سکانس سوم
نبود که نبود

نظرات() 

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :