تبلیغات
سلام بر صبح - مطالب سعید صدرائیان

سلام بر صبح

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

جمعه 2 اردیبهشت 1390

بحرین، بحر الدم

نویسنده: سعید صدرائیان   

ماجرای خلخال و زن یهودی

اتفاقات کوچه ی بنی هاشم و . . .

واقعیت "آیات القرمزی" و آل سعود

این اهالی شبه جزیره عجب جربزه ای دارند

هر جا یک زن تنها پیدا می کنند

می شوند شیران عالم

****

"آیات القرمزی"

خواهر شهیده ام

این روزها روضه ی مادر را که می شنویم

انگشت می گزیم و می گوئیم

نه نمی شود

حتماً دروغ است.

راستش در روضه ی رقیه هم

یعنی ما آرزو می کنیم که دروغ باشد

و این بار

ای کاش سرنوشت تو نیز دروغ باشد.

***

"آیات القرمزی"

تو ماهی قرمز تنگ خونین بحرینی

بر سر هفت سین ساده ای که امروز هفتمین سینش "سر" مبارکت شد

تو آیت، نه آیات خدایی بر این بدترین مخلوقات عالم

و از ما

جز اشک

چه بر می آید

جز سوز و سوگواری

ما

برادرهای بی عرضه ی تو!

دیر می آئیم ولی می آئیم

مطمئن باش

آل شیطان سعودی نفس های آخرش را می کشد

آل خلیفه ی ابلیس هم

این را از حال و روزشان می توان فهمید

این را از زوزه هاشان استشمام کن

عوعوی اینان طبل پایان عمرشان است

صدای مظلوم و مظلومه در عالم گم نمی شود

روز رویارویی"آل" ها با هم فرا خواهد رسید

آل طه با آل خلیفه

آل رسول با آل سعود

آل یاسین با آل نهیان

و

آل الله با آل شیطان

و الا ان آل الله هم الغالبون

***

خواهر جان

زیاد سرودی برای مهدی موعود

مگر نمی سرودی "انه یأتی بالتأكید" ]او حتما می آید[

پس

به سخن خودت ایمان داشته باش

***

مگر نه این است که ما شیعیان از باقی مانده ی گل خلقت بهترین مخلوق آفرینشیم!

ما از گل علی هستیم و حسین و عباس

پس ما غیرت الله هستیم، به قدر ظرفیتمان

ما فرزندان همان نسلیم که بر سر مزار خواهرانشان در سوسنگرد پیمان بستند که تا پایان جنگ یا شهادت به خانه برنگردند تا انتقام آنان را بگیرند.

من یکی به تو قول می دهم

قول شرف!

عقده ی داغ تو را با خود حمل خواهم کرد

برای تمام عمر

من از امروز پر از کینه ام

پر از نفرت

و این داغ تسکین ندارد.

حتی با انتقام. 

ولی می ستانیم انتقامت را از این خادمین شیطان آنچنان که خود داند.

***

ما به وعده ی خدا ایمان داریم

تو نیز صبر داشته باش

از صبر مادرمان 1400 سال می گذرد

درس صبر بیاموز

و در کنارش در جنت بمان و  "عند ربهم یرزقون" باش

اول:

با توام!
ای لنگر تسکین!
ای تکان های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام!
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف های آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام، ای شور، ای دلشوره شیرین!
با توام، ای شادی غمگین!
با توام، ای غم، غم مبهم!
ای نمی دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...!
نه جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

دوم:

سه شنبه
چرا تلخ و بی حوصله
سه شنبه
چرا این همه فاصله !
سه شنبه
چه سنگین ! چه سرسخت! فرسخ به فرسخ !
سه شنبه
خدا کوه را آفرید !

نظرات() 

یکشنبه 28 فروردین 1390

به احترام شما

نویسنده: سعید صدرائیان   


داغ فراغ فاطمه
                       
                          آخر علی را می کشد






تنگ غروبا دل من
                     هوای دلبر می کنه

گریه برای چادر
                     خاکی مادر می کنه




نظرات() 

یکشنبه 21 فروردین 1390

ولادت حضرت زینب کبری مبارک باد

نویسنده: سعید صدرائیان   

به جای تبریک

        بگذار بیاموزیم

                    تو اسوه ای برای تمام خواهران

                                                           تا ابد

                                                                       همین!



نظرات() 

شنبه 13 فروردین 1390

رسیدن از مسیر جنوب

نویسنده: سعید صدرائیان   

عزیزی گفت: چرا؟
و پاسخ من این بود: مگر دیوانه ندیده اید؟
و اما اصل ماجرا
به فاصله ی کمتر از یک هفته شهدا دو بار ما را طلبیدند به شلمچه که جای پدر ماست و اروند که برادرمان
اما دو کوهه قصه ای دیگر داشت
هم در رفت میهمانش می شویم و هم در برگشت
و به این ترتیب همیشه دو برابر زیارتش می کنیم
سلام من به دو کوهه ....... به آستان رفیعش
حاج منصور این را برای مدینه خوانده بود و من همیشه برای دو کوهه می خوانم
بگذریم
شلمچه ایستاده است و مظلوم و این ها را از کربلای پنج به ارث برده است.
می ایستیم
هر چند در اوج مظلومیت
اروند می رود در اوج هیبت و این ها را از والفجر به یادگار دارد.
می رویم
بگذار پلاک هایمان را از دهان کوسه ها در بیاورند.
ما تنها موجوداتی هستیم که چند بار متولد می شویم
در کوه نور، در برکه ی غدیر، در کوچه های مدینه (در متن اصلی چیز دیگری نوشته بودم اگر چشمانت تر شد باید حدس زده باشی)، در ظهر عاشورا، در سرداب، در پانزده خرداد چهل و دو، در بهمن پنجاه و هفت، در فتح خرمشهر، در کربلای پنج، در جزر و مد اروند.
این ها همه تاریخ تولد های ما هستند.
برای همین همواره جوانیم
راستی الان حدود یک سال و نیم داریم یعنی از نهم دی ماه هشتاد و بصیرت
و می رویم تا با شلمچه عهد ببندیم که کربلای پنج و کربلای رنج، گنج ماست
و مگر سید مرتضی نگفته بود که هر شهیدی را کربلایی است که تشنه ی خون اوست
ما شماره های کربلاهامان پایانی ندارد تا کربلای ظهور
و اروند
ای مهربان ترین برادر ما
از صیغه ی اخوتمان سال هاست که می گذرد
راستی
هنوز پلاکی با خود داری که مادری را شادمان کند یا نه؟
آنها که خوراک کوسه ها شدند و رفتند.

نه ماندند!
اروند عزیز می دانی که

خیلی وقت است که ترس ما از کوسه ریخته شده است
اصلا نسل ما مبارزه با کوسه و بچه کوسه را خوب یاد گرفته است.
به یاد داری که چقدر پلاک شهید از شکم کوسه در می آوردیم و در می آوریم.
اروند عزیز

دعا کن برای ما
دعای برادر مستجاب است
یا اخا ادرک اخاک

نظرات() 

چهارشنبه 18 اسفند 1389

ترجمه ی یک شعار

نویسنده: سعید صدرائیان   

این روزها شعار الشعب یرید اسقاط النظام در اغلب کشورهای طاغوتی از سوی مردم کشورهای اسلامی که در زیر فشار حکومت های غیر مردمی هستند به گوش می رسد. خواستم مطلبی در خصوص این تحولات بنویسم که خدا را شکر گوش همه از اخبار پر است.

بهتر دیدم به گونه ای دیگر بنویسم و آن هم معنای این شعار است.

شعار به نظرم خیلی آشناست و احساس می کنم که سال هاست آن را شنیده ام. به نظرم این شعار همان اللهم عجل لولیک الفرج است که قرن هاست آن را می خوانیم و از خدا می خواهیم. فریاد الشعب یرید . . . را با اللهم عجل لولیک الفرج جایگزین کنید، انصافا خیلی معنا می دهد.

فکر می کنم این شعار تداعی کننده همان مفهومی است که در روزهای نزدیک به ظهور همه ی جهان بشریت حضرت را می خوانند، نمی دانم چرا ! ولی وقتی همه مردم این مناطق با شعائر اسلامی، مناسک اسلامی و شعار های اسلامی این شعار را سر می دهند احساس می کنم همه یک صدا مولای هستی را صدا می زنند. گویا همه ی مردم دریافته اند که علاج کار جای دیگریست.

خیر الکلام ما قل و دل

اللهم عجل لولیک الفرج


یکشنبه 15 اسفند 1389

و المسارعین الیه فی قضا حوائجه

نویسنده: سعید صدرائیان   

خواستم در ابتدای متن بنویسم مهمان وبلاگ

دیدم جه نا مربوط

ایشان صاحب خانه اند

همین!

1_mohamade-esmaeel-dolabi-1.jpgپدر چهار تا بچه این‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ها را مرتب کنید تا من برگردم. می‌خواست ببیند کی چه کار می‌کند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش.

یکی از بچه‌ها که گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و این‌ها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.

آخرش آن بچه‌ شرور همه جا را ریخت به همدیگر. هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این دارد می‌خندد. خوشحال است، ناراحت نمی‌شود. وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد. زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش. شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش. زرنگ باش، نگاه کن پشت پرده رد تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن.

 

نظرات() 

ادامه ی پست قبل
متن ندارد
همین!!

چقدر واژه ی سردار اگر به تعداد ستاره های درجاتش باشد برایت کوچک است
حاج حسین خرازی






به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب

حرف دل() 

جمعه 6 اسفند 1389

ما و نمادهایمان

نویسنده: سعید صدرائیان   

سلام حاج حسین

امروز بیست و چندمین سال شهادت شماست. شمایی که دستت را در خیبر به همراه حاج همت به بهشت فرستادید و بعدها خود را به آن رساندید! تا حاج احمد کاظمی هم سال ها بعد خودش را به شما برساند.

شما را علمدار انقلاب می نامند و شما می گفتید: و الله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی

ولی خودمانیم تا چند سال پیش شما در سایه حاج همت بودید. یعنی استان اصفهان را به نام فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله تهران می شناختند! داشتیم تلاش می کردیم تا شما را از این غربت خارج کنیم، حاج احمد از همه بیشتر، که شما حاج احمد را پیش خود بردی و دوباره استان اصفهان و سرداری دیگر و این بار نام لشگر 8 نجف شد ورد زبان ها! چقدر حاج احمد غصه می خورد که شما را نمی شناسند.

آری فرمانده ی دلاور لشگر 14 امام حسین علیه السلام راست می گفت سید مرتضای عزیز که شما در آسمان ها نام دارتر از زمین هستید.

آخرین باری که اصفهان رفتم بر سر مزار شما آمدیم و درد دل کردیم. آن زمان هنوز حاج احمد انیس شما نشده بود.

من نمی فهمم چرا در پایتخت ایران اتوبان و میدان که هیچ، یک خیابان هم به نام شما نیست.

یعنی من نمی دانم که گلی مثل شما چه کم از گلایل و نسترن و . . . دارد که نام آنها بر کلی از خیابان ها است و شما نه! راستی گل که خوب است. یکم و دوم و . . . شرقی و غربی شان هم اسم خیابان است.

من نمی دانم که اگر شما سردار سرافراز یک جنگ در کشوری دیگر بودید از شما چه تندیس هایی ساخته می شد و در میادین اصلی شهرشان نصب می کردند.

آن وقت شاکی می شویم! نه ببخشید شاکی می شوند! که چرا جوان ها با آرمان های انقلاب و شهدا بیگانه اند. اگر یکی از این جوان ها فردای محشر سر راه یکی از این مسئولان فرهنگی ما را بگیرد و بگوید آن آقایی که یک دست دارد و یک بال و دارد به بهشت وارد می شود کیست؟ چه پاسخی دارند که به آنها بدهند؟ چرا جوان های ما این اسطوره ها را نمی شناسند؟ به خدا یا معرفی نکرده ایم یا بد معرفی کرده ایم و گرنه برای جوان غیور ایرانی این اسطوره ها که از شماره پیراهن فلان بازیکن خارجی مهم تر است. نیست؟

ما کم کاری خود را به گردن دیگران انداخته ایم. آنوقت یک دیوانه ای پیدا می شود که همه تقصیر ها را بر دوش فردوسی پور می اندازد!!

نه پدر من! نه برادر من! این ها بهانه است کار نمی کنیم.

پدر همسرم (حاج حسین عزیز) می گفتند: در یکی از میادین مرکزی یکی از شهرهای اتریش نمادی از یک پسر بچه در حال ادرار کردن است و این مجسمه، نماد مقاومت آن شهر است. همه ی نظامیان به آن نماد که می رسند احترام می گذارند و برخی تعظیم می کنند!

اما این سمبل، ماجرای جالبی دارد در جنگ جهانی وقتی این شهر تصرف می شود همه ی اهالی کشته می شوند. وقتی که سربازان متجاوز آنجا را ترک می کردند. صدای آن کودک را می شنوند. بر می گردند تا او را بکشند و او از ترس خود را خیس می کند!!

حال آن روی سکه از زبان اتریشی ها!!!

آن کودک هیچ وسیله ی دفاعی نداشته و با این کار به دشمنان سرزمینش بی احترامی کرده است!!

به این می گویند روایت ساختن! یاد کلاس محیط استراتژیک و دکتر امینیان به خیر!

اگر حسین فهمیده ساکن اتریش بود احتمالا تندیسی از طلا از او می ساختند و همه مجبور بودند صبح به صبح مقابل آن سجده کنند.

اگر خرازی داشتند، اگر باکری داشتند، اگر همت داشتند، اگر چمران داشتند و . . . کوچکترین نماد آنها به قاعده ی برج آزادی بود.

باور کنیم

باور کنیم که باید کار کرد باید جوان ما اینها را بشناسد که اگر شناخت دیگر امینم (Eminem) محبوب آنها نخواهد بود، دیگر کعبه ی آمال آنها اولدترافورد نمی شد و به جای درس خواندن رنگ لباس های شکیرا را در کنسرت های مختلف از بر نمی کرد.

این ها را گفتم که بدانید با محیط جوان ها آشنایم.

ای کاش هر کدام از ما یک شهید را به یک نفر معرفی کند. با شما هستم برادران من که سایت و وبلاگ دارید. تابلو اعلانات بسیج و انجمن اسلامی در دانشگاه ها در اختیار شماست. بیائید قدر داشته هایمان را بدانیم.

نگوئید نمی شود، هر کسی به حد خود قدمی بردارد. خواهد شد.

قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادی

شنبه 30 بهمن 1389

بد بخت ها

نویسنده: سعید صدرائیان   

پیش نوشت:
این مطلب را در قسمت نظرات وبلاگ برادرم الله کرم مشتاقی نوشتم
بد نیست که این جا هم قرارش دهم.
...............
سلام برادر
این روزها یکی در میان شاد و غمینیم
این روزها یکی در میان فتنه و بصیرت می بینیم
.
.
.
اصلا بی خیال متن ادبی نوشتن
آقا را دیدی؟
در دیدار با مردم آذربایجان
حتی به آنها اشاره ای هم نکرد
بدبخت ها را
بگذار به جای کلام رهبر دلشان خوش باشد به اینکه تیتر اول العبریه! می شوند
دلشان خوش باشد به نوری زاده و نزاده
دلشان خوش باشد به گوگوش داریوش
دلشان خوش باشد به باراک و هیلاری
ولی من و تو دل قوی می داریم که بنیان بقا محکم از اوست
.
.
.
با خودم یک تصمیمی گرفتم
اگر سرباز رهبرم که امیدوارم باشم
تا آقایم اسم اینها را نیاورد من هم نخواهم آورد
فقط تو بدان وقتی که می گویم
بدبخت ها
ذلیل ها
دقیقا منظورم چه کسانی است.
راضی باش
که من حتی دیگر مرگ بر . . . هم نمی گویم
این جمله را نگه داشته ام برای آمریکا برای انگلیس برای دجال برای سفیانی
و نه نوکرهای دسته چندم

اللهم عجل لولیک الفرج

نظرات() 

سه شنبه 26 بهمن 1389

یک دوبیتی دیگر

نویسنده: سعید صدرائیان   

در روز عمل خواص "مختار" شدند

کردند سکوت و فتنه را یار شدند

چون خون حسین عصرشان ریخته شد

شمشیر کشیده همه سردار شدند

نظرات() 

دوشنبه 4 بهمن 1389

خداحافظ حلال کنید

نویسنده: سعید صدرائیان   

سلام خیلی ها دوست داشتن برن کربلا که الان تو بهشت میهمان آقای بی کفنمان هستند
آن زمان کربلا رفتن خون می خواست
ما هم فردا (اربعین) رهسپاریم.
تصمیم ندارم این پست طولانی بشه
حلالم کنید
شاید!

هر شهید کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه خون اوست ، و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا رسد و آنگاه خون شهید جاذبه ی خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن ، به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد...





نظرات() 

یکشنبه 3 بهمن 1389

هاشمی و اصحاب کهف

نویسنده: سعید صدرائیان   

آقای هاشمی سلام علیکم

راستش ما عادت نداریم مثل شما نوشته ی مان را بی سلام آغاز کنیم. سلام اسم خداست. خودش هم می دونه که وقتی بگوئیم سلام علیکم (خدا با شما) کدام جلوه ی رحمانی یا جباری خود را نصیب شنونده بفرماید. (به یه عزیزی قول دادم واسه خدا تکلیف تعیین نکنم هر کدومش صلاحه).

امروز صبح کله سحر اخبار می گفت سالروز سفر رضا شاه به ترکیه در 1313 و این تاریخ برای من یک معنی متفاوت دارد و آن هم سال تولد شما. یعنی کلاً امروزمان با شما آغاز شد که این را به حساب وقایع ماه صفر می گذارم!

اما میانه های روز یک مطلبی از شما نقل شد الف و تابناک و . . . که احساس کردم یا ما خیلی تعطیلیم یا شما خیلی زرنگ.

حضرتعالی فرموده بودید که: "در خصوص مسائل كشور مواضع خود را به صورت مشخص در آخرین حضورم در نماز جمعه تهران اعلام كردم و اكنون نیز به آن معتقدم."

هر چه خاک ملا نصرالدین است عمر شما که فرمود حرف مرد یکی است ولی شیخ محسن قرائتی می گوید حرف نامرد یکیست مرد آنیست که وقتی فهمید اشتباه کرده است حرفش را پس بگیرد.

یعنی واقعا در این یک سال و اندی در ایران هیچ نکته ی جدیدی اتفاق نیفتاده که شما را بر آن داشته باشد اندک تغییری در مواضع خودتان بدهید.

آقای هاشمی در کدامین غار با اصحاب کهفتان در خواب به سر می بردید. شاید ایراد از هم غاری هایتان است که سکه تان بی قیمت شده است. احساس خود "ماکسی میلیان" بینی بهتان دست ندهد.

جناب آقای هاشمی یک سری به سایت بنی صدر بزنید (چون مطمئنم برای شما فیلتر نیست) بنده خدا هنوز فکر می کند رئیس جمهور ایران است، گویا نفهمیده است که توی این مدت خیلی اتفاقات افتاده است.

مردم اعم از اونهایی که به دکترها رأی دادند یا به مهندس یا به شیخ یا به آرای باطله که از اون آخری رأیش بیشتر بود (بخندید! . . . . خوب بسه! حالا دوباره جدی شید!) وقتی که فهمیدند اوضاع از چه قراره خیلی هاشون بی خیال مناسبات انتخاباتی شدند و اومدند تو صحنه برای دفاع از استقلال کشورشون.

راستی اگر هنوز مواضعتان همان مواضع نماز جمعه است پس بگوئید آقازاده هم تشریف بیاورند ایران شاید بر ما هم معلوم شود که هیچ چیز تغییر نکرده است. یک بام و دو هوا که نمی شود.

آقای هاشمی خیلی چیزها تغییر کرده است. نمی شود حرف های شما تغییر نکرده باشد. یعنی ما از شما نمی پذیریم که حرفتان تغییر نکرده باشد. این برای شما زشت و ناپسند است.

16 آذر سال قبل به حضرت روح الله توهین شد؛ ندیدید؟ روز قدس حرام خدا حلال شد نشنیدید؟ روز عاشورا را که همه سایت ها و تلویزیون های آن طرفی هم نمایش دادند، آن هم مونتاژ صدا و سیما بود؟ 9 دی هم که حتما تلویزیون فقط کلوزآپ سعید حدادیان را پخش می کرد؟  22 بهمن هم که سبزها میدان آزادی را پر کرده بودند این را هم خود مهدی به بی بی سی گفت!

نه خیر شیخ اکبر! نه خیر شناسنامه ی انقلاب! نه خیر کسی که هیچ کس برای رهبری شما نمی شدید! نه خیر حاصل عمر امام!

این القاب را ردیف کردم که بدانید با سابقه شما آشنایم. قصد نبش قبر تاریخ و جمل و نهروان و طلحه و زبیر را هم ندارم، که امروز همه آنها را از بر شده اند.

نه خیر آقای هاشمی

من باور نمی کنم شما این ها را ندیده باشید و یا نشنیده باشید. ولی اگر در همان اتمسفری نفس می کشید که همسر مکرمه تان حاجیه خانم عفت خروجی آن فضاست که می گوید اگر موسوی نشد تقلب شده بریزید تو خیابون ها! به شما با همه ی آن القابی که دارید توصیه می کنم من باب نصیحة لائمة المسلمین که با خودتان خلوت کنید. به نظر من اتمسفرتان مشکل دارد. راه تنفس را بر شما بسته اند. آقای هاشمی یادمان نرود که علی علیه السلام گفت زبیر یار ما بود تا این پسرش عبدالله بزرگ شد. ما دوست داریم شما یار باشید. راه بازگشت برای شما از همه هموارتر است. اگر شما عدالت دستگاه قضایی را زیر سؤال ببرید که دیگر هیچ.

برای من تلخ است گفتن این حرف ولی صدای الرحیل شما بلند است. آقای هاشمی من دوست ندارم که در پیام تسلیت فوت حضرت عالی آقای ما بنویسند ان شاءالله خدمات ایشان کفاره ی اواخر عمرشان باشد. شما می پسندید؟

خودتان خطبه های تاریخی تان را یک بار دیگر گوش کنید و مسائل یک سال گذشته را مرور کنید واقعا هنوز حرف شما همان است یا با ما بازی می کنید؟

آقای هاشمی اگر خواب تشریف دارید عافیت باشد ولی اگر خود را به خواب زده اید کاری از دست ما بر نمی آید.

به قول برادر معنویمان حسین آقای صفار که الحق خوب عماریست برای آقا، (نظر یواشکی: تنها جامع العمار! درباره این واژه بعدها خواهم گفت) دلمان برای هاشمی دهه شصت تنگ شده است.

اگر دور و وری هایتان بگذارید من مطمئن هستم دل شما هم برای هاشمی دهه شصت تنگ شده است. ایراد از اتمسفر غارتان است

پی نوشت: به پیشنهاد علیرضای عزیز

با علی در بدر بودن شرط نیست

ای برادر نهروان در پیش روست

نظرات() 

از كینه ی تو پریم آقا گرگه

از تو متنفریم آقا گرگه

كم آرد بمال روی دست و پایت

ما گول نمی خوریم آقا گرگه

 

نظرات() 

شنبه 25 دی 1389

مناظره کیلویی چند؟؟

نویسنده: سعید صدرائیان   

آقای خاتمی لطفاً خوب به این عکس نگاه کنید. 

امیر حسام برادر من بود!

شرمنده! ما با قاتلین برادرانمان مناظره نمی کنیم.

اگر شما هم سه روز صبح تا شب توی اعتکاف شاهد مناجات های امیر حسام بودی حالا از مناظره حرف نمی زدید!

توقع ندارید که من خاطرات اون رو از ذهنم پاک کنم!

راستی روی سنگ قبرش محل شهادتش رو نوشته تهران

و این یعنی که تا رسیدن به خیمه ی آقای ما حالا حالاها آدم سر راهتونه!

گذشته دوران اجبار امام حسن به صلح! این ماجرا آخرش عاشوراست.

حرف آقامون رو که یادت نرفته؟

البته شما می توانید مباحثه کنید مناظره کنید مذاکره کنید اصولا شما کارهایی که به وزن مفاعله است را خوب انجام می دهید.

مکاتبه با صدراعظم آلمان

مشاوره با جورج سوروس

مصافحه در کلیسای رم

م ... ا ... ... ه در جشن چلچراغ

و . . . بگذریم!

اما جای بحث و مناظره با شما در دادگاهی است که یا این دنیا و یا آن دنیا برایتان برگزار می شود.

اما برای شروع من پیشنهاد می دهم، بعد از بیدار شدن از خواب در حدود ساعت نه و نیم شاید هم ده صبح بعد از آنکادر کردن و رنگ کردن زیر ریشتان (خط کش فراموش نشود که از خط بیرون نزنید) خوب به آئینه نگاه کنید و اول خودتان با خودتان مناظره کنید و از خودتان بپرسید، که این یک سال و هشت ماه کجا بودید؟ البته اگر فکر کردن خللی به امورات روزانه تان وارد نمی کند.

اینکه فرمودید! بیائید مناظره کنیم قضیه ی همان مرده ای است که اگر به او روی خوش نشان دهد کفن Lee طلب می کند.

وقتی دیدی که از دادگاه خبری نیست طلب کف ِ Lee مناظره رو کردی!!

آخرین چیزی که از شما در خاطرم مونده "هو" شدن از طرف همون کسانی است که امروز سنگشان را به سینه می زنید و می خواهید از طرفشان مناظره کنید.

دانشگاه تهران که یادتان نرفته ... هوووو ...  می دم بندازنتون بیرون ها ... هوووو ...

و یادتون نرفته که چه کسانی از شما دفاع کردند؟

راستی شنیدم زده اید تو کار ساخت و ساز و چهار طبقه چهار طبقه توی جمارون واسه خودت خونه می سازی!

جماران شما و جمره خیلی شبیه هم شده اند. چهار طبقه و شیطانی در میان!

دوشنبه 20 دی 1389

مرا عهدیست با جانان . . .

نویسنده: سعید صدرائیان   

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دانم

19 دی ماه سالگرد مقاله رشیدی مطلق و توهین به حضرت روح الله است.

این همه سال گذشت از آن ماجرا ولی بغض این اهانت هنوز گلوی ما را می فشارد.

نمی دانم که خمینی با دل ها چه کرده؟، چند سال پیش که بحث محاصره غزه بود در تجمعات روبروی دفتر حافظ منافع مصر یک شعار را که می دادند خیلی از چشم ها تر می شد. (خمینی / شاهد باش / ما اعتراض کردیم . . .)

راستش به قول برادر عزیزم "الله کرم مشتاقی" نمی دانم چه حکمتی است که تحمل همه جور توهین را داریم الا به مولاهایمان.

ماجرا آنقدر تلخ است که نمی خواهم در مورد آن صحبت کنم. فقط یادمان نرود که دست خبیث رشیدی مطلق ها سال گذشته از آستین لجنی عده ای بیرون آمد و عکس اماممان . . . . . . بگذریم.

اما دلم هوای این را کرده که درباره ی عزیزی دیگر سخن بگویم.

می خواهم به جای دشنام به تاریکی شمعی روشن کنم.

مردی که مرد سال جهان عرب شد و به دست یک عجم بوسه زد.

 این ولایت هم عجب مقوله ی جالبی است. اطاعت همراه با محبت. و از ولایت عجیب تر مقوله محبت است.

سید حسن نصر الله نام کوچک همه ی عاشقان تاریخ است. سید برادر بزرگ همه ی ماست. اصلا سید مولای همه ی عاشقان آقاست.

سیدی که ما می شناسیم تنها کسی است که پوزه ی منحوس و نجس اسرائیل را در لبنان و فلسطین به خاک مالیده و اما همین مرد بزرگ بجز سیدنا القائد خطاب دیگری به مولایمان ندارد.

این عمامه ی مشکی ـ میراث به جا مانده از کربلا ـ عجب داستانی است. چقدر به عده ای می آید و چقدر بر تن عده ای دیگر زار می زند.

اصلا چرا من حرف بزنم یک عکس کمتر دیده شده را با هم نگاه کنیم.

 

و این عبارات را در نظر بگیرید: السلام على القائد العظیم والقلب الرحیم والاخلاق الجمیلة والنفس الرفیعة

راستش خیلی از اوقات دلم برای کسانی که آقایمان را دوست ندارند می سوزد. از عجب نعمتی بی بهره هستند. خیلی وقت است که عصبانیت و خشم جای خود را به ترحم داده است.

چند سال پیش سردار فیروزآبادی را در برنامه ای دعوت کرده بودند. ایشان در توصیف خودشان گفتند: "قنبر سید علی خامنه ای". . . . همین

استاد عزیزی داشتیم (جناب آقای ربیعی ـ که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ـ) در کوران دوم خرداد در انتخابات خبرگان بحث مرحوم توسلی ـ که پیشنماز مسجدمان هم بودند ـ بود ایشان در رد آن مرحوم به ما می گفتند، هر کس ذره ای روی آقا حرف داشته باشد ما به کل روی او حرف داریم. هنوز که هنوز است زنگ صدای این استاد عزیزمان در گوشم طنین دارد.

19 دی رفت و خمینی ماند. و خمینی می ماند تا تاریخ باقیست. و این مائیم و میراث روح الله و آن هم پدری که سایه اش بالای سرمان است. هیهات که بگذاریم درد دل را با چاه نجوا کند. هیهات.

راستی از 9 دی تا 19 دی یک دهه است و قیام ما را در پایان سی سالگی اش یک دهه ی دیگر لازم بود تا ثلاثین لیله ی انقلاب ما در این دهه و اتممناها بعشر شود!


در ادامه مطلب شعر زیبایی در همین مورد از علیرضا قزوه هست. هدیه من به شما!

ادامه مطلب

یک یا حسین دیگر() 

یکشنبه 12 دی 1389

ما - سپر - آقا

نویسنده: سعید صدرائیان   

در بین دوستان انسان، انگشت شمارند کسانی که به راحتی بتوان گفت عزیزتر از جان.

چند روز قبل یکی از دوستان عزیزتر از جان ما در ادامه ی یکی از مباحث کلاسی گفت هدف تو از زندگی چیست؟

کلی طفره رفتم که آنچه در نظر بود بگویم یا نه!

در نهایت نظرم را گفتم و کلی تأکید کردم که این حرفم خصوصیست و به کسی نگوئید و از این جور خزعبلات!

ولی

ولی حالا تصمیم گرفتم همون هدف رو با شما در میان بذارم. (شما که غریبه نیستید)

راستش از نظر من همه ی متولدین نهم دی ماه فرزندان معنوی سید علی هستند و با هم برادرند و خواهرند و خواهر برادرند. پس ما غریبه نداریم!

و اما بعد!

من یک هم اسم دارم که همواره از هم نامی با او کلی افتخار می کنم سعید بن عبدالله همان کسی که در روز عاشورا سینه سپر کرد تا تیرها به امامش اصابت نکنند. آنقدر تیر خورد و شمشیر و نیزه ی خود را حائل کرد که در پایان نماز شهید شد.

تاریخ طبری می نویسد: سپاه عمر سعد از چپ و راست به سوی امام تیراندازی می کردند و سعید گاهی با صورت، گاهی با سینه، گاهی به دو دست و گاهی هم به پهلوی خود پذیرای تیرها می شد بگونه ای که حتی یک تیر هم به امام اصابت نکرد تا این که به زمین افتاد (ادامه زندگی نامه را در ادامه مطلب بخوانید)

گفتم: راستش هدف من در زندگی رسیدن به جایی است که در دفاع از امامم سینه سپر کنم آنقدر تیر بخورم تا به زمین بیفتم ولی نگذارم گزندی به امامان برسد.

دوست عزیزم گفت: این که خیلی ساده است.

گفتم: از تیر برداشت مادی نداشته باشید تا ببینید آن قدر ها هم ساده نیست.

در جنگ ها به علی علیه السلام  می گفتند برادران را به جان هم انداخته ای، چند نفر عمار و مالک پیدا می شد که بگویند مولای ما "والامر امرک"؟ اصلا چند سردار سراغ دارید که از پشت خیمه کفر برگردند جون مولایشان گفته؟ نکند مولای ما یا اشباح الرجال و لا رجال را برای در و دیوار مسجد کوفه گفته است؟

از بیت الاحزان مادرمان فاطمه هم بگذریم که کراهت قلم و ارادت به سادات مانع شد . . . . یاللعجب در شهر چند صد هزار نفری مدینه فقط چهار نفر . . .  ؟

در کوچه ها به مولای کریممان می گفتند السلام علیک یا مذل المسلمین. انصافا چند نفر سینه سپر می کردند تا حسن بن علی مذل المسلمین نباشد؟

ماجرای مولایمان حسین و کربلا هم که عالمی از نو بباید ساخت و ز نو آدمی. و فدیناه بذبح عظیم. آن همه نامه ی امضا شده و فقط 72 نفر!!

بقیه تاریخمان نیز همین است، تا به غیبت صغری و کبری!

تاریخ را سریع ورق می زنم

تا برسیم به دفاع مقدس خودمان. و البته با تأکید بر واژه مقدس. که خدا بیاموزاد سید مرتضای عزیز را که می گفت بشکند قلمی که ننویسد بر فرزندان خمینی چه گذشت.

هر جا کم می آوریم می گوئیم امام گفتند!!! برادر من تو سپر امامی یا امام سپر شما!

فتح خرمشهر و فاو و مهران و . . .  همه با تدبیر شما مسئولان نظامی و دولتی بود و عقب نشینی ها و شهادت جمعی بسیجیان نظر حضرت روح الله !

من دنبال یک مرد هستم که بگوید ساقی جام زهر من بودم امام تا آخر پای همه چیز ایستاده بود ما دور امام را خلوت کردیم تا امام مجبور به پذیرش قطع نامه شد.

اینقدر از این  مثال ها دارم که تا صبح (البته به افق 9 دی) حاضرم مثال بیاورم که برای ندانم کاری ها و جهالت های خود امام را هزینه کرده اند و در پیروزی ها فریاد انا رجل سر می دهند.

عزیزان من فکر نکنید خواص بی بصیرت عمرشان سه ـ چهار سال است. عمرشان به قدمت تاریخ است.

وای از دست خواص بی بصیرت، خواص سر بار ، خواص بی خاصیت.

کجاست سنگ غیرتی که بشکند این کاخ خواص شیشه ای را؟

دوران حضرت آقا را نیز که ما جوان ها بهتر به یاد داریم.

برای یک رای اعتماد یا عدم اعتماد آقا را هزینه می کنیم. عجب تاجران بدی هستیم. چقدر ارزان می فروشیم یوسفمان را.

به جای آنکه ما سپر سید علی باشیم او سپر ندانم کاری های ماست.

برای یک عزل و نصب. برای تصویب یک قانون. برای یک . . . . .  نه اصلا چرا برای یک، برای همه چیزمان آقایمان را وجه المعامله قرار می دهیم.

یکی نیست داد بزند، فریاد کند، ما مأمومیم و او امام، ما عاشقیم و او معشوق ما راهروئیم و او راهبر؟

بر یک دانشجوی ارشد علوم سیاسی خرده نمی گیرید اگر بگوید آقای ما آقاست چون نائب خورشید پشت ابر است و این امر به هیچ یک از اصول قانون اساسی مربوط نیست؟

تیر که فقط تیر مادی نیست.

همواره ـ سال گذشته بیشتر از همیشه ـ تمام خشاب تبلیغاتی دشمن روی آقا تنظیم شده بود و من و تو چند بار سینه سپر کردیم. اصلا در چند مهمانی دشنام شنیدیم. چند بار عقربه ی انتفاد را از روی آقا به سمت خودمان چرخاندیم؟ چند بار طوری عمل کردیم که هر چه از دهنشان در می آید به ما بگویند به جای آنکه به حضرت ماه بگویند بالای چشمت ابروست.

دوست عزیزتر از جانم راست می گفت: که آن کار، کار ساده ای است.

فوق فوقش چشممان را می بندیم و دعا می کنیم اولین تیر به قلبمان بخورد تا زیاد درد نکشیم. به جای آنکه دعا کنیم طولانی تر بمانیم تا تیرهای بیشتری بهمان برخورد کند و شکل خارپشت شویم.

عجیب جمله قبلی بوی علقمه می دهد. . . . . بگذریم

ولی باید اعتراف کرد که ماندن و هر روز تیر خوردن و زخم زبان شنیدن و عمار و میثم بودن عجب کار دشواری است.

بیائید تصور کنیم تنهای تنها مانده ایم ـ ما و امامان ـ در مقابل فوجی از دشمن تیری می آید خود را کنار می کشیم یا نه؟

تیر را تفسیر مادی نکنید!

البته من یکی که احتمالا مرد آن تیر مادی هم نیستم. باور کنیم مدینه تنها 3-4 مرد و کربلا تنها 72 مرد داشت!!

یکدیگر را دعا کنیم تا مرد این میدان شویم

ادامه مطلب

نظرات() 

یکشنبه 5 دی 1389

میثم و عمار

نویسنده: سعید صدرائیان   

قبل از متن:

منتظر باشید تا چند روز دیگر صدا و سیما شورش رادر می آورد و بیچاره مان می کند

آنقدر که تصاویر آرشیوی لوس و ننر از 9 دی به همراه کلیپ و تصویر پخش می کند

در فضای مجازی هم مد شده که باید درباره 9 دی مطلب بنویسیم

راستش حتما به نوه هایم خواهم گفت که پدر بزرگتان هیچ گاه تا انتهای یک راهپیمایی نرفته است مگر نه دی

و هیچ گاه به اندازه 9 دی به سخنران نزدیک نبوده است

چه برقی بزند چشمان نوه هایم!!

بگذریم

 

و اما متن:

مدت هاست که ذهنم درگیر این موضوع است که عمار، مقداد، سلمان، ابوذر، مالک، کمیل، میثم و . . . کدام یک باشیم؟

احتمالاً فوراً عده ای خواهند گفت معلوم است دیگر

عمار

هنوز فریاد این عمار آقا در گوشهایمان زنگ می زند
آقا توقع عمار بودن دارند و ما تحمل عمار شدن را نداریم
چرا که کار عمار از ابوذر سخت تر است، راستش را بخواهید ابوذر بودن مخصوص دوران شاهان است اموی و هاشمی هم ندارد! (منظورم سلسله پادشاهی اردن است؛ اما نظر من نافی اختیار خواننده در برداشت نیست)

ابوذر فریاد می زند، کاخ ستم را می لرزاند، و احیانا شیشه ی آژانسی را خرد می کند

ابوذر به زردی طلای اموی نیشخند می زند و به بیلبوردهای کرباسچی قوطی رنگ

یادش بخیر چقدر دلم برای نشریه "صبح" با مدیریت مهدی نصیریِ آن دوران تنگ شده است همسالان من با آن مسجدی و بسیجی و خدا قبول کند حزب اللهی شدند (گویا نوستالوژی باز شده ام)

انصافا ابوذر بودن آسان است

بویژه اگر ته خط را ببینی! بیابان ربذه و جاده ی قم توی گونی! همه هم مسیر هستند.

اما عمار

هم برای اسلام خون داد و هم خون دل خورد

در جنگ های علی علیه السلام آرام و قرار نداشت

همه جا در حال روشنگریست

مبادا کسی در حقانیت جبهه ی خود شک نماید

اینکه آقا می گویند

ببخشید، می فرمایند

نه خیر، امر می فرمایند

عمار

یعنی عمار

بحث هم نداریم

سمعاً و طاعتاً

اما اگر اجازه دهید من می خواهم چیزی را به آن بیفزایم و آن را لطیف تر نمایم.

راستش با این کار صفای عمار بیشتر می شود.

من میثم را خیلی می پسندم، عجیب عاشق ولی اش هست، نمی گویم بود که هست

روشنگری عمار را با دلدادگی میثم در آمیزید . . . . . .  عجب اکسیری می شود

گاهی فکر می کنم که ژست های خواصانه !! باعث می شود فراموش کنیم که رابطه ما با ولی مراد و مریدی است. من که از گفتن این حرف ابایی ندارم. تا فردا صبح (به افق 9 دی) حاضرم بحث و گفتگوی منطقی و استدلالی با مخالفان جبهه حق کنم. اما پیشانی بند ما "جانم فدای رهبر" است. به کوری چشم هر چه صغیر و کبیر و اکبر است. (عجب سجعی شد! صلوات!)

بحث و روشنگری می کنم اما
دوست دارم بر سر هر کوی و برزن فریاد بزنم امیری علی (سید علی) و نعم الامیر

آقایمان امر کرده عمار باشیم به دیده منت!

اما با اجازه ی حضرت ایشان از حق رعیت بودن خودمان استفاده می کنیم و رابطه مان را با راعی بیان می کنیم.

من به  لطافتی می گویم من میثم عمار (بر وزن میثم تمار) را دوست دارم
با بصیرت، عشق به ولی را فریاد بزنم

الا و لا یحمل هذه العَلم الا اهل البصر و الصبر

.

.

.
راستی
دلم برای نخلم تنگ شده است
ما را دار بزنید
زبانمان را ببرید ولی با خون خود خواهیم نوشت
ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.

بعد از متن:

این روزها که فاطمه ی کوچک من با هر نوایی سینه می زند عجیب دلم تنگ روزیست که بتواند حرف بزند و بگوید بابی انت و امی یا حسین . . .   ای اجل مهلت بده



نظرات() 

یکی به داد ما برسد بهمان برخورده !!

و شما خوب می دانید که ما هیچ خطری نداریم مگر بهمان بربخورد.

به ما آموختند که خمینی ناموستان است و امروز به ناموس ما تاختند.

من نه از آن دسته ام که به دنبال مجالی باشم تا در آن حساب های شخصی با کسی تسویه کنم و نه از آن دسته ام که به فکر ساختن کلاهی از آن نمد باشم.

آقای مهندس ! و همسرِ محترمِ سرکارِ خانمِ لایقِ جایزه س ... و فلسفه که قلم از نوشتن نام آنچه مخملباف همسرتان را لایق آن دانسته شرم دارد.

در جامعه ما فرض است که همسران را به نام شوهرانشان می خوانند.

اگر اجازه دهید شما را اینگونه خطاب کنم.

آقای رهنورد! سلام

با این عنوان با شما بیشتر راحتم!

و البته دلیل دیگری هم دارد. نام موسوی همان قدر برازنده ی شماست که لایق جعفر کذاب سابق و بنی صدر لاحق و . . .

آدمی به بی لیاقتی تو ندیدم.

نه میری نه حسینی و نه موسوی!

آقای مهندس رهنورد!

من فرزندان شهیدانی را می شناسم که به جای پدرهای سفر کرده شان هر هفته را به امید پنج شنبه سپری می کردند که تا بعد از آنکه از سر مزار پدرهایشان بر می گردند، تلویزیون را روشن کنند و به سخنرانی امام گوش کنند.

آقای رهنورد!

امام پدر آنها بود و شما نه تنها با امام در افتادید بلکه با سرشک یتیمانی که آن سید را انیس تنهایی های خود می دانستند هم.

نبودِ پدر را تحمل می کردند، به قیمت آنکه فقط امامشان می گوید که این جنگ، جنگ حق و باطل است. و تنها دلخوشیشان آن پیر مرد بود در زیر تهمت های سهمیه ها و امتیازات ـ که به والله می شناسم کسانی را که طلب یک پاپاسی از این امتیازات را خیانت به خون پدرشان می دانستند ـ . بدون سهمیه وارد دانشگاه می شوند و چون نمی خواهند به آنها انگ سهمیه ای بودن بزنند تا آخر حتی به نزدیک ترین دوستانشان چیزی نمی گویند و عمدتا یک شغل خیالی برای پدر ساخته و هی آن را تکرار می کنند.

بگذریم که عدالت و تسامح دستگاه قضایی ما آنچنان است که سایت برادر عزیزم حسین قدیانی (قطعه 26) . . . نه بگذار آنگونه که خودش دوست دارد خطابش کنم . . . فرزند شهید اکبر قدیانی . . .  را فیلتر می کنند و شما صاف صاف راه می روی.

راستی این فیلتر شدن را هم به امتیازات خانواده شهدا بیفزائید بلکه دلتان خنک تر شود.

خانم مهندس!

ببخشید از دهنم در رفت.

آقای مهندس!

این بار با بد کسانی طرف شدید!

اگر هنوز نهیب حضرت ماه در گوشمان است که گفت اگر عکس مرا هم آتش زدند کاری نکنید، از ارادت آن حضرت به روح الله آگاهیم و دودمانت را به باد خواهیم داد.

مگر علی مان بگوید از خیمه معاویه ملعون برگردید که بر می گردیم.

سمعاً و طاعتاً

آقای رهنورد!

امام ما اشتباه نکرد.

دوست دارم تا صبح این جمله را کپی پیست کنم.

تا بلکه بفهمی!

نه اینکه اشتباه کرد و با وجود این اشتباه ما دوستش داریم.

نه! خمینی اشتباه نکرد.

او دروغ هم نمی گفت. او گفت ما در جنگ حتی برای یک لحظه هم نادم و پشیمان نیستیم.

آقای رهنورد!

امام کجا خطا کرد و کجا به اشتباه خود اذعان کرد که مردم از این خطا چشم پوشی کنند.

راستی آن همه منبر افاضات ولایت پذیری و نخست وزیری امامتان کجا رفت.

آن همه امام امام کردن هایتان!

آن مقایسه های مسخره و تو خالیتان را در کدام میز قمار و به چه قیمتی باخته اید؟

ولش کن!

دیگر حوصله ات را ندارم!

آنقدر حقیر شده اید که دلم نمی خواهد بیش از این مخاطب مطلبم باشید.

آنقدر ذلیل شده اید (نه زن ذلیل! که من مردی در این میانه نمی بینم)

آنقدر ذلیل شده اید، که فاطمه ی چهارده ماهه ی من هم احتمالا فقط برایتان زبان در می آورد و شکلکی (که آن هم بعید است. حیف از نمک فاطمه)

زنان ما هم که آب دهانشان را از سر راه نیاورده اند، که هزینه تان کنند، این روزها در عزای حسین گریه می کنند و ضجه می زنند، گلویشان خشک می شود. آن را لازم دارند.

و اما می ماند مردانمان! آنها هم که دست روی زن!! بلند نمی کنند.

گفته بودیم طاقت همه چیز را داریم الا تحقیر شدن!

به عشق و امامان توهین کردی و تحقیرمان کردی و به ریشمان خندیدی!

حقارت تو و عشق و امامت را آشکار کردیم و به حالت گریه کردیم.

فکر نکن که با هم بی حساب شدیم.

من یکی از این به بعد با تو کار دارم.

خواستم چند جمله ای با امام خوبیها و سید مهربانیها از خمین تا خامنه درد دل کنم که حیفم آمد نام آن بزرگواران و این (معمولا برای اشیاء از ضمیر این استفاده می شود) شخص در یک متن باشد.

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

ادامه مطلب

نظرات() 

دوشنبه 15 آذر 1389

هزاران سئوال بی جواب!

نویسنده: سعید صدرائیان   

یک سئوال تکراری، همیشگی و مهم!!!

اگر من در سال 61 هجری بودم در کدام یک از سه طرف بودم! با حسین، بر حسین، یا بر کنار!

تکلیف با حسین ها که معلوم!

جان عالم، مهدی، هر روز به آنها سلام می دهد و می گوید: یا لیتنی کنت معکم

تکلیف بر حسین ها هم معلوم!

با نام و عنوان از ابتدای خلقت تا ابد الدهر خطاب می رسد اللهم فضاعف علیهم اللعن منک و العذاب الالیم

اما می مانند گروه سوم

بر کنارها ـ قاعدین ـ

من با اینکه حد عذاب آنها و دوری از رحمتشان تا چه میزان با گروه دوم فاصله دارد کاری ندارم.

من با اینکه آنها در کوفه مسلم را تنها رها کردند هم کاری ندارم.

من با نامه نوشتن و پیمان بستن و زیر آن زدن هم کاری ندارم.

اصلا یکی مثل من کجا و تعیین ثواب و عقاب برای امثال جناب سلیمان صرد خزائی کجا!

اما با آنچه کار دارم توجیهی است که آنها خود را با آن آرام کرده اند.

سپهسالاران سپاه علی و مجتبی بودند و این بار خزندگان به بیوت ام الاطفالشان

سال ها صورت به خون سر خضاب می کردند و این بار با سرخاب بنت الفلانشان

شمشیرهای آنها با دست هایشان آشناتر بود تا با غلاف و این بار رفیق آنها شده مطبخ و کفگیرشان

فریادهای هل من مبارز برخی از آنها گوش اصحاب صفین را کر کرده بود و این بار آوای بازی با کودکانشان

چرا و به چه توجیهی؟!

یکی مرا یاری کند که اگر این معما برای من حل شود دیگر از خودم نخواهم پرسید جانباز کربلای 5 کجا و دست در دست رقاصکان لوس آنجلسی کجا؟

لال می شوم اگر کسی جواب این سئوال را بدهد تسخیر لانه جاسوسی کجا و دریوزگی به دامان شیطان کبیر کجا؟

دیگر از من نخواهید شنید که شناسنامه انقلاب بودن کجا و نامه بی سلام و والسلام به ولی کجا؟

و هزاران این بار و کجا و کجای دیگر!!!!

فریاد از نفس توجیه گر

من با صدای بلند فریاد می زنم: خدایا اگر رشد علمی و سیاسی ما ـ اصطلاحا ورودمان به عرصه خواص ـ من را و ما را توجیه گر ساخته، از حسین و حسین زمان جدا می کند ما را تا قیامت عوام نگاه دار، خدایا من این عوام بودن امثال اسلم تركى ، انس بن حارث كاهلى ، انیس بن معقل اصبحى ، ام وهب ، بریر بن خضیر ، بشیر بن عمر حضرمى ، جون مولى ابو ذر غفارى  و . . . با هزاران هزار خواص بی بصیرت چون سلیمان صرد (هر چند عاقبت به خیر شد) عوض نمی کنم.

سید مرتضی در سال 69 می گفت وای از اختیاری که تو را از حسین جدا کند و امروز اگر در سال 89 بود شیدا گونه و حلاج وار می سرود وای از خاص شدنی که تو را از سید علی جدا کند.

و اما سئوال بی جواب من:

اینان چگونه خود را اقناع می کنند که سر حسین بر نیزه باشد و آنها سرگرم میز مصلحت اندیشی؟؟

در آخر:

این شب ها اگر حسینیه قلبتان لرزید و مشک چشمتان تر شد یک نفر در خیمه تنهایی چشم به راه دعای شماست.

مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی

نظرات() 

پنجشنبه 11 آذر 1389

فردا آغاز فصل عاشقیست!!

نویسنده: سعید صدرائیان   

نوشتن مطلب برای محرم نیازی به مقدمه ندارد، مثل سیاهی زدن!
کربلا ایهام هم نمی خواهد، استعاره هم ندارد!
کربلا کربلاست!
لا یوم کمثل عاشورا و لا ارض کمثل کربلا

روز شمار هر روز تکمیل می شود

فردا آغاز یک صفحه جدید است.
1 روز:
بحر طویل: سید حمید رضا برقعی
چشم وا کردم وخود را وسط صحن وسرا ، عرش خدا، کرب وبلا ، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم سپس آهسته نشستم،و نوشتم (فقط ای اشک امانم بده تا سجدهء شکری بگذارم )که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدستهء باران واذان آمدو یک گوشه از آن پردهء در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زدو چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشهء معشوق خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و نماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش غم وغصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم.

2 روز:

توبه از جرم وخطا،حال سحر می خواهد                   خلوت نیمه ی شب اشك بصر می خواهد
وادی طور همین هیئت هر هفته ی ماست              دیدن نور خدا اهل نظر می خواهد
سختی گردنه ی عشق زمینت نزند                          راه پر پیچ وخمش مرد سفر می خواهد
صرف این سینه زدن ها به مقامی نرسیم                 محرم راز شدن دیده ی تر می خواهد
جهت بخشش هر سینه زنی حضرت حق                  محشر از مادر سادات نظر می خواهد
عمل زینب كبری به همه ثابت كرد                            سر شكستن ز غم دوست جگر می خواهد
سر عباس به نی پند ظریفی دارد                             غیر خورشید،سماوات قمر می خواه


3 روز:
محشور می‌شویم‌ قیامت‌ چو با حسین
‌ جای‌ سلام‌ جمله‌ بگوئیم‌ یا حسین‌

در قلب‌ سنگ‌ زمزمه‌ تاثیر می‌كند
كرده‌ جماد را به‌ غمش‌ مبتلا حسین‌

حتی‌ درخت‌ مویه‌ كند در عزای‌ او
 بیچاره‌ كرده‌ استن‌ حنانه‌ را حسین‌

امواج‌ بحر و غرش‌ رعد و نوای‌ نی
‌ اكسیر عشق‌ و جاذبة‌ كهربا حسین‌

لطف‌ سحر، نشاط‌ محبت‌، صفای‌ دل‌
بوی‌ بهشت‌ و عطر نسیم‌ صبا حسین‌

عالم‌ فدای‌ بانوی‌ مظلومه‌ای‌ كه‌ گفت
‌ آیم‌ به‌ خیمه‌ها چو بگوئید یا حسین‌

خنجر، سنان‌، سه‌ شعبه‌ و شمشیر و نیزه‌ها
 با اذن‌ وی‌ مقاتله‌ كردند با حسین‌

هر جا زنید خیمه‌ همانجاست‌ كربلا
واللّه‌ نیست‌ گم‌ شده‌ در كربلا حسین‌

مهدی‌ گرفت‌، دامن‌ مقتل‌، به‌ روضه‌ گفت
‌ گریم‌ برای‌ داغ‌ تو صبح‌ و مسا حسین‌

4 روز:
به بزم وحشت ابن زیاد!
                         و بزم یزید!
                                      نه خسته از زنجیر!
                                                    نه بیمی از تحقیر!
من ایستاده كه این‌جا، نه جای تسلیم است!
             نهیب من، همه بگسست تار و پود حریف!
                                                                 فتاد تیشه ز دستی كه:
                                                                                           زد به ریشه‌ی ما!
                                       ز ایستادن من، رنگ باخت زنجیرم!
                                       فتاد روبهك از پا، چو دید من شیرم!
                                                              سپر فكند به پیش زبان شمشیرم!
                                       عصا به دست شده دشمنت ز هیبت من!
                                                              گرفت از لب تو،
                                                                                 انتقام، جرأت من!


**********


 بیــن تــو و او عشق فقــط نصــف شـده

 چون موى ‏به ‏موى و خط به‏ خط نصف شده

 شـــق‏ القمرى کــــه کـرده بودى این است

 ایـــن ماه که بــا تــو از وسط نصف شده


5 روز:
از مسند پاک روشنی عزل است آب
در دفتر شعر عاشقان هزل است آب
تا از لب ماه تشنه لب تر نشده است
لب تشنه ی یک جرعه اباالفضل است آب


نظرات() 

دوست عزیزی در لفافه این تکته را یادآوری کردند که هیچ کجای این وبلاگ بوی آمدن محرم نمی دهد
تیتر محرم دارد می آید عمو!! زمزمه ی نفس لوامه بود با من پس از خواندن این نظر!
موافقم خواهر یا برادر عزیر
من هم به احترام شما عین نظر شما را به عنوان یک پست می آورم امسال شروع محرم ما به قلم شماست. آجرکم الله

سلام
ببخشید من یه نظر دارم، کجا بذارمش؟ راستش زیاد گشتم تو وبلاگتون جایی پیدا نکردم...

اما بعد به این نتیجه رسیدم که بی خیال جا!!! الان دیگه هر جا بذارمش جاش هست!!!
آخه مثل هر سال هنوز نرسیده بوش داره میاد...

شکر خدا که بوی محرم گرفته ام
در کوچه های سینه زنی دم گرفته ام

شکر خدا عبادت من روضه های توست
در دل دوباره هیئت ماتم گرفته ام

گاهی کنار روضه ات از دست می روم
با چشمهای پر شفق و غم گرفته ام

این آبروی نوکری هیئت تو را
از دستمال مشکی اشکم گرفته ام

دیگر هراس روز قیامت نمی برم
وقتی دخیلی از پر پرچم گرفته ام

با تربت تو کام دلم را گشوده اند
عمری اگر که بوی محرم گرفته ام

گفتم میان روضه از اعجاز چشمهات
دیدم رسیده ام به حوالی کربلات

شعر از یوسف رحیمی

نظرات() 

یکشنبه 7 آذر 1389

مطلب بی ربط

نویسنده: سعید صدرائیان   

من در بین ورودی های 89 در دانشکده یک دوست عزیز و صاحب تنفسی!! دارم ( شاید بعد ها بیشتر با ابعاد وجودیش آشنایتان کنم) که معمولا هر روز برای ما حداقل یک پیامک! ارسال می کنه. و انصافا خیلی به ما لطف دارند.
بعضی موقع ها ربطی بین اون پیامک و خودم نمی بینم ولی بعضی مواقع انصافا خیلی بی ربطه و هیچ جوری نمی شه توجیهش کرد.
این یک نمونه از شاهکار های این دوست عزیز ماست.

هلاک کن همه را با نگاه سرسریت
امانمان نده با آن نگاه دلبریت
تو می توانی از این بیشتر سیاه کنی
مرا شبیه به موهای زیر روسریت


این بیت آخر انصافا از لحاظ مفمومی بسیار زیباست هر چند عروضش می لنگه،
اما مصرع آخر آن بسی شاهکاره، و می توان درباره ارسال این پیامک حدس هایی زد.
اولاً نمی دونم کسی براش فرستاده؟
ثانیاً نمی دونم می خواسته برای شخص دیگری بفرسته؟
ثالثاً اگر هدفش من بودم منظورش اشباح الرجال و لا رجاله؟
رابعا اصلا همین طوری دور همیم؟
و نهایتا ما دوست هایی داریم که رفاقت ما با آنها یواش یواش داره دهه ی دومش هم به پایان می رسه اون ها کمک کنند
واقعاً چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر شما هم از این دست مطالب بی ربط دارید ما را بی نصیب نگذارید.


این دعوا در قسمت نظرات ادامه دارد!!!!!


نظرات() 

شنبه 6 آذر 1389

مهمان وبلاگ

نویسنده: سعید صدرائیان   

دوست عزیزمان آقای متین رزم در بازگشت از سفر به هندوستان در قسمت نظرات برای دوستان از هند برگشته (ای قوم به هند رفته کجایید؟ کجایید؟) متن زیبایی را نوشته اند.

شما را به خواندن آن دعوت و توصیه می کنم. در این قسمت همگی مهمان ایشان هستیم.

سلام بر برادر عزیزم
از لطف شما بسیار ممنونم.
هند را مذهبی ترین کشور جهان می گویند و آنچه در هند بازار داغی دارد، عرفان و معنویت است. انواع و اقسام خدایان را می بینی و هزاران راه را برای جستن تقرب و پناهگاهی برای آسودن از دست دردها و رنج های مردمان بزرگترین دموکراسی جهان!
چه بسیار غربیانی که معنای گمشده خود را در عبادت های جاهلی هندو می بینند. چه قدر غصه می خوری وقتی میبینی که بر عکس خدای هندو لکه هایی چسبیده است و وقتی توجه می کنی می بینی آری زنی بیچاره برای کسب رضایت پروردگارش به او ـ عکس بت خود ـ غذا داده است.
عجبم از اینکه چگونه این مدل از معنویت این ها را سیراب می کند که گویی از انچه رنگ حقیقت دارد بی نیاز هستند.
چه قدر فقیرند کسانی که معرفت را در راهی به جز دین خدای یگانه می جویند. هر چه می اندیشم نمی دانم چطور می شود فطرت تشنه معبود جو را با پرستش و کرنش در برابر خدای لم داده کله فیلی! آرام کرد. در برابر این معبود، خدایی را می بینم که سرچشمه پاکی ها و زالالی هاست. خدایی را می بینم که بوده پیش از آنکه بوده و هست پس از آنکه هست. خدای که چنان هنر مند است که علی (ع) می افریند و در کفیتش زهرای اطهر (س) را قرار می دهد تا همیشه زنان و مردان عالم از اینکه از جنس علی و زهرا علیهما السلام هستند سر بلند باشند.
این سفر اگر هیچ برای برادران و خواهرانتان نداشت، این را داشت که دوباره فهمیدیم هر انچه بویی از معنا و معرفت و حقیقت داشته باشد نزد محمد است و ال محمد (ص).

نظرات() 

جمعه 5 آذر 1389

غزلی تقدیم به مولای غدیر

نویسنده: سعید صدرائیان   

این شعر برای دو سه سال پیشه، چند تا از ابیاتش هم یادم رفته از روی فایل صوتی  صدایم پیاده اش کردم ، واسه سقیفه است ولی توی غدیر هم می چسه ، بدون عینک نقد آن را یک دل نوشته حساب کنید.

ما هنوز اول راه شاعری هستیم


برای کشتن خورشید ابر آوردند

شدند دشمن باران و چتر آوردند

یکی برای دل خون، یکی برای غمش

برای دفن شقایق دو قبر آوردند

به جای آنکه بسازند از وفا شعری

تمام قافیه ها حرف قهر آوردند

میان سفره رنگین، پر شراب و طعام

برای همدم خود جام زهر آوردند

گذشت دوره دریا و دل زدن بر آن

میان خانه خود جوی و نهر آوردند

نظرات() 

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :